تبلیغات
< فانوس سرخ ایرانشهر
 
فانوس سرخ ایرانشهر
فرهنگی_علمی_ادبی_انتقادی
 
 

ادبیات کلاسیک ایران ( 2 )

 

می شود پرده ی چشمم، پر کاهی، گاهی             

دیده ام هر دو جهان را،به نگاهی، گاهی

وادی عشق بسی دور و درازست، ولی

طی شود جاده ی صد ساله،به آهی، گاهی

در طلب کوش و، مده دامن امید ز دست

دولتی هست که یابی سر راهی، گاهی

 

 

*****

ابیات فوق از اقبال لاهوری است. شاید قرن ها بگذرد؛تا شاعری همچون محمد اقبال، در پاکستان و در زبان پارسی پدید آید. و شاید تاریخ یک قوم،دیگر نامی به درخشندگی نام اقبال به خود نبیند. مسلمانان شبه قاره ی هند و پاکستان،حیات و استقلال سیاسی خود را به میزانی بس عظیم، مدیون این شاعر و فیلسوف و متفکر بزرگ می باشند. محمد اقبال در اصل از اهالی کشمیر است. ولی وی در شهر سیلکوک،در ایالت پنجاب قدم به عرصه وجود گذاشت. و تحصیلات خود را در سیلکوک و کالج دولتی لاهور ادامه داد. و پس از آن به اروپا رفت؛ و از دانشگاه هایدلبرگ به اخذ درجه ی دکترا در فلسفه نائل شد.وی در اروپا به معرفی فلسفه ی شرق پرداخت. و طی دو رساله ی تحول حکمت مابعد الطبیعه در ایران و تجدید بنای تفکر اسلامی،فلسفه ی شرق را با فلسفه ی متفکران غربی مقایسه کرد. اقبال پس از بازگشت به لاهور،مدتی به تدریس فلسفه و وکالت دادگستری پرداخت. و نیز چند دوره از طرف مردم پنجاب به نمایندگی در مجلس پنجاب انتخاب شد. در این دوران بود که با استعمار و استثمار به مبارزه پرداخت. و رهنمون آزادی هم وطنان و هم کیشان خود گردید. اقبال در این زمان در فضل و دانش به مرحله ای رسیده بود؛ که وی را علامه خواندند. و براستی که این عنوان جامه ای بود بس مناسب برای شخصیتی همچون اقبال. اقبال در بیان افکار فلسفی از کتاب آسمانی ( قرآن ) الهام می پذیرفت؛ و ماحصل غوطه وری در دنیای اندیشه را در زلال شعر پارسی ارائه می داشت. و بدین گونه بر گوهرهای تابناک گنجینه ی ادبیات کهن سال و زوال ناپذیر پارسی درهای دیگری افزود. محمد اقبال در سال 1317 هجری در شهر لاهور،دیده از جهان فرو بست. وی خود می دانست که درگذشت او برای جامعه ی بشری چه ضایعه ای خواهد بود. از این رو هنگام رهسپاری از جهان فانی به سوی سرای باقی،چنین مترنم بود:

 

سرود رفته باز آید، که ناید

نسیمی از حجاز آید،که ناید

سرآمد روزگار این فقیری

دگر دانای راز آید، که ناید

 

 

برگرفته از گنجینه صوتی _ موسیقایی

 یک شاخه گل برنامه شماره 397

پیوند دانلود یک شاخه گل برنامه شماره 397

 

انتخاب، تایپ و ویرایش از احسان عبدالرحیمی

27/4/ 1390 خورشیدی _ جوشقان قالی

 





نوع مطلب : ادبیات ایران و جهان، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 27 تیر 1390 :: توسط : احسان عبدالرحیمی

علوم اجتماعی _ سیاسی _ فلسفی 4

 

 

( ناتوی جدید ) : سلاح مدرنیزه شده در دست متجاوزان امپریالیست

 

 

* ناتو،دشمن جنبشهای مردمی، پایمال کننده حقوق هر خلقی که راه رشد خود را برمی گزیند.

 

*****

١- ناتو، ٦١ سال پیش، در سال ١٩٤٩ تشکیل شد. در اجلاس کشورهای عضو ناتو در لیسبون

 (١٩ و ٢٠ نوامبر2010میلادی) «راه کار استراتژیک جدید» این اتحاد امپریالیستی تدوین گشت. با تشکیل ناتو، دولتهای سرمایه داری کوشیدند توازن قوای ناسازگار برای امپریالیسم را تغییر دهند. این تغییر، بعد از تشکیل جمهوریهای خلقی در اروپا در نتیجه پیروزی خلقها بر فاشیسم در زیر رهبری اتحاد جمهوریهای سوسیالیستی شوروی که بار اصلی این نبرد عظیم را تحمل کرد، حاصل حاصل شد. در عین حال، ترکیب و ساختار ناتو انعکاسی از تعادل در چهارچوب کشورهای سرمایه داری بود، که در میان آنها ایالات متحده آمریکا نقش رهبری کننده ایفا می کرد و بریتانیا، فرانسه و آلمان بطور جدی تضعیف شده بودند. عضویت در ناتو حاکمیت سرمایه را در کشورهای عضو، صرفنظر از مناسابات نابرابرانه در آن، تحکیم بخشید. ناتو به قدرتمندترین نهاد قهر و سرکوب جنبشهای کارگری- مردمی در کشورهای عضو و سلاح تجاوز علیه کشورهائی غیرعضو ناتو تبدیل شد. پیمان آتلانتیک شمالی، خود را بعنوان یک سازمان فوق العاده مرتجع، جنایتکار، غیر آزاد و سرکوبگر قرنهای بیستم و بیست و یکم تعریف کرد. در مقابل این اتحاد سیاسی و نظامی امپریالیستی که بمنظور مقابله با اتحاد شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی تشکیل یافت، پیمان ورشو تشکیل گردید. ٢- پس از پیروز ضدانقلاب در اتحاد شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی و انحلال سازمان پیمان ورشو، ناتو «دکترین جدید» خود را بنام تطبیق توازن قوای نوین در مقیاس بین المللی تنظیم کرد، که بمعنی تضعیف نیروهای سـوسیالیسم و جنبشهای ضدامپریالیستی بود. در شرایط جدید ناتو مجبور بود فکر موجودیت خود را بمثابه نهاد سرکوب تبیین کرده و همچنین، حفظ سرکردگی دولتهای تشکیل دهنده هسته رهبری آن را در رابطه با دولتهای جدید سرمایه داری که شکل گرفتند و قصد دارند اتحادهای خود را بازبینی نموده و موقعیت خود را در بازارهای بین المللی و توافقات بین دولتها بهبود بخشند، تعریف نماید. تغییر در دگمها و ساختار ناتو از جمله مسائلی هستند که پیدایش و تشدید تضادهای جدید درونی امپریالیسم، مثلا، بین ایالات متحده آمریکا و چین، تحکیم موقعیت هند  و همچنین برزیل بعنوان ایفاگر نقش قطب در آمریکای لاتین را بازتاب می دهد. آنها تغییر روی داده در توازن قوای بین اعضای ناتو را منعکس می سازند. بدین ترتیب، بمنظور زمینه سازی برای جنگهای جدید امپریالیستی و مداخله گرانه، برای توجیه جنگهای به اصطلاح «انساندوستانه»، که گویا برای حراست از اقلیت در مقابل «فجایع انسانی» درگیر می کند، «دشمنان»، «تروریستها» و «افراط گراها» نامیده شدند. ناتو، در عین حال کوشید کشورهای سرمایه داری جدید، بویژه، کشورهای واقع در منطقه منابع غنی انرژی، و دارای اهمیت استراتژیک برای حمل و انتقال آنها را جلب نموده و آنها را از روسیه سرمایه داری جدا نماید. پیمان آتلانتیک شمالی به آنچه که فوقا ذکرش رفت، از راههای زیر دست یافت: الف- پیوستن ١٢ کشور به ناتو(چک، مجارستان، لهستان، بلغارستان، استونی، لیتونی، لیتوانی، رومانی، سلواکی، اسلوونی، آلبانی، کرواسی). روسیه این پروسه را  بویژه وقتی که به مسئله جلب اوکرائین و گرجستان مطرح بود، متوقف ساخت چرا که این امر، می توانست تلاشهای روسیه برای تشکیل قطب خود در چهارچوب رقابتهای بین امپریالیستی را عقیم بگذارد. ب- تشکیل سازمان به اصطلاح «همکاری بخاطر صلح» (١٩٩٤) با شرکت ٢٣ کشور جدید سرمایه داری (سابقا سوسیالیستی: ارمنستان، آدربایجان، بلاروس، گرجستان، قزاقستان، قرقیزستان، مولداوی، روسیه، تاجیکستان، ترکمنستان، ازبکستان، اوکرائین، بوسنی- هرزه گوین، مونته نگرو، مقدونیه و صربستان)، و همچنین، برخی کشورهائی که در دوره رویاروئی ناتو و پیمان ورشو، «بیطرفی» خود را اعلام کرده بودند (اطریش، فنلاند، ایرلند، سوئیس و سوئد). اگر چه همه این کشورها بعضویت ناتو هم در نیامده اند اما، در انجام فعالیتها و برنامه های این اتحاد امپریالیستی شرکت می جویند. بدین ترتیب، اتحاد موقتی شکل گرفت- توازن بین کشورهای عضو ناتو و کشورهای سرمایه داری غیر عضو آن برقرار گردید.
ج- امضای پیماننامه بین سازمان ملل متحد و سازمان امنیت و همکاری اروپا(ساها) برای قانونی کردن اقدامات ناتو در چهارچوب حقوق بین الملل حاکم در دوره موجودیت اتحاد جمهوریهای سوسیالیستی شوروی. حقوق بین الملل در نتیجه تحولات منفی، تعادل نیروها بین سیستم سرمایه داری و سوسیالیستی  را بازتاب نمی دهد، بطوریکه این توازن قوای «منحط» پس از ضدانقلاب به صورت «حقوق» منعکس کننده تغییرات ارتجاعی و تشدید دو باره رقابتها بین امپریالیستی تظاهر نمود. د- برافروختن آتش جنگهای امپریالیستی جدید (مثلا، بر علیه یوگسلاوی)؛ اشغال کشورها (مثلا، افغانستان و عراق)؛ تشکیل کشورهای تحت الحمایه (کوزوو و بوسنی)، تأسیس پایگاههای نظامی جدید (در بلغارستان، رومانی، قرقیزستان)؛ گسترش حوزه فعالیت آن به تمام نقاط جهان. ٣- «راه کار استراتژیک جدید ناتو تا سال ٢٠٢٠»، که در لیسبون مورد بررسی قرار خواهد گرفت، اجرای اهداف زیر را برای ناتو درنظر می گیرد: قانونی کردن تجاوز برعلیه خلقها، در صورت تهدید حاکمیتهای بورژوائی کشورهای عضو ناتو از داخل. تقویت کارزار امپریالیستی و نظامی در خارج از محدوده پیمان، مثلا، در افغانستان، عراق، سومالی، پاکستان و دیگر کشورها بعنوان فعالیتهای قابل قبول سازمان ملل متحد( که با ناتو توافقنامه همکاری امضاء کرده است)، در همآهنگی با نیروهای سازمانیافته از سوی اتحادیه اروپا، و همچنین با نیروهای به اصطلاح «همکاری بخاطر صلح»، که ناتو در نظر دارد همه کشورهای علاقمند را به همکاری با خود جلب نماید. گسترش کنترل بر بازارها در همکاری با قدرتهای امپریالیستی خارج از چهارچوب ناتو. گویا این هدف در خدمت مبارزه با «تهدیدات جدید» قرار خواهد گرفت (حملات سایبری، دزدی دریائی، گسترش سلاحهای هسته ای بالستیک، کسری انرژی، «امنیت انرژیتیکی»، تغییر شرایط آب و هوائی، مهاجرت، کمبود آب). مساعدت به تشکیل نهادهای دولتی (پلیس و ارتش) در کشورهای هدف (عراق، افغانستان، کوزوو)، بمنظور جلب این کشورها به برنامه های امپریالیستی ناتو. گسترش جنگهای به اصطلاح «پیش گیرانه» و تقویت قابلیت «وارد آوردن اولین ضربه هسته ای». ٤- متعادل کردن نیروهای امپریالیستی تحت سرپرستی ناتو و زیر رهبری ایالات متحده آمریکا، که سعی می کند «راه کار استراتژیک جدید» ناتوان از ممانعت از تشدید تضادهای درون امپریالیستی پیمان ناتو را متحقق سازد. تجدید سازمان پیمان و شکلگیری قطبهای متخالف در مقیاس بزرگ در آینده با تشدید رقابت ایالات متحده آمریکا و چین و نزدیکی تدریجی آلمان و روسیه مشخص می شود. ضمن اینکه، همکاری نظامی فرانسه و بریتانیا و همچنین اصطکاک در محور فرانسه- آلمان، نزدیکی روابط اتحادیه اروپا و چین، تلاشهای اخیر برای نزدیکی آمریکا و هند، و همانطور تشدید تضادهای آمریکا و ژاپن را نباید از نظر دور داشت. پیشنهادهای مختلف در ارتباط با ساختار ناتو و همکاری آن با دیگر قدرتهای امپریالیستی، این تضادها را در خود منعکس می سازند. در عین حال، تلاشهائی برای حل اختلافات با روسیه، قدرت امپریالیستی رو به رشد، که مقدار قابل توجهی سلاح، دانش فنی، منابع انرژی و زیر ساختها از اتحاد شوروی به ارث برده است، انجام می گیرد. در این سمت، کوششهائی برای جلب روسیه به همکاری در برخی عرصه های فعالیت ناتو، به اصطلاح سپر ضد موشکی و اشغال افغانستان بعمل آمده است. اما، در طی پروسه روشن خواهد شد که آیا معاملات پیشنهادی، روسیه بورژوائی را که اهداف خود را در پرتو تغییر بین المللی  توازن قوا در اثر بحران اقتصادی جهانی سرمایه داری گسترش می دهد، قانع خواهد ساخت. ۵- همه این حوادث نشاندهنده خطرناکی و جنبه های ضدمردمی تصمیم دولت جنبش سوسیالیستی سراسری و ملی دموکرات یونان هستند که نقش طبقاتی خود را بازی می کنند. آنها کشور را به برنامه های امپریالیستی ناتو در گوشه های مختلف جهان و همچنین به ساختن سپر به اصطلاح ضدموشکی که ناتو مصمم است در کشورهای اروپائی از جمله در یونان بسازد،  وارد می کنند. آنها در مقابل خلق و همچنین بخاطر نقش ناتو در دریای اژه، که تلاشهائی برای تبدیل آن به «دریاچه ناتو» صورت می گیرد، مسئول هستند. این برنامه ناتو ضربات غیرقابل تصوری به حقوق ملی کشورها، از جمله بر حق استفاده از ذخایر معادن نفت و گاز که امکان کشف بالقوه آنها وجود دارد، وارد می آورد.
حزب کمونیست یونان به خلق توضیح می دهد که ناتوی «جدید» نمی تواند اصلاح شود و بر خلاف آنچه  که در تبلیغات بورژوازی گفته می شود، قادر به «تأمین امنیت» در سراسر جهان نیست. پیمان ناتو به ایفای نقش خطرناک و کثیف خود بعنوان قاتل خلقها و «ماشین» نظامی بورژوازی برعلیه خلقها و جنبشهای مردمی ادامه می دهد. خواست آزادی از برنامه های امپریالیستی، فراخواندن واحدهای نظامی اعزامی یونان به ماموریتهای امپریالیستی، و همچنین لغو عضویت کشور ما و دیگر کشورها در ناتو، تشدید مبارزه برعلیه پیمان آتلانتیک شمالی، پیکار برای تعیین حدود و براندازی، یک وظیفه مبرم و ضروریست. مبارزه ضدامپریالیستی و ضد انحصاری در هر کشوری باید در هماهنگی قاطع با مبارزه در راه حاکمیت خلق پیش برده شود. طرح مسئله انحلال ناتو از سوی برخی نیروهای اپورتونیستی که لغو عضویت کشور خویش در ناتو  را هدف مبارزه خود نمی شمارند، بیشتر به آرزوهای نیک شبیه است تا به مبارزه هدفمند جنبش. ما طبقه کارگر و دیگر اقشار مردمی کشور خویش را برای غنا بخشیدن به گنجینه مبارزات ضدامپریالیستی و فشرده تر ساختن صفوف جنبشهای ضدامپریالیستی فرامی خوانیم.

 

 بیانیه دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست یونان

آتن، ١٢ نوامبر سال ٢٠١٠میلادی

برگردان متن به پارسی از : ا. م. شیری

انتخاب، ویرایش و درج مقاله از : احسان عبدالرحیمی

26/4/1390 خورشیدی

 

 





نوع مطلب : علوم اجتماعی-سیاسی-فلسفی، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 27 تیر 1390 :: توسط : احسان عبدالرحیمی

علوم اجتماعی _ سیاسی _ فلسفی 3

 

فلسفه چیست؟

 

_ مقدمه

 

در سومین بخش از مباحث علوم انسانی _ اجتماعی ، می خواهم در ارتباط با فلسفه،چیستی و چرایی ایجاد و علل گرایش به آن قلم زنم. در کشور ما و کلا در مشرق زمین فلسفه مورد بی توجهی و گاه خصومت و عنادهای شدید واقع گشته و تا به آزار، قتل و کشتار صاحبان فکر و اندیشه نیز انجامیده. اصولا هنگامیکه پای وجه تمایز انسان از سایر موجودات کره زمین به میان می آید؛ مهمترین آن قوه استدلال و تعقل آدمیزاد در برابر سایر جانداران ذی حیات می باشد. افسوس که توحش آسیایی بزرگترین موهبت را برای بندگان در برابر خواجگان: تعبد بدون چون و چرا و عدم تفکر و استقلال عقلانی می داند و با فخر و مباهات، آن را نشانی از علو اخلاق ، تقوا و دین مداری،در ذهن و اعمال کوته نظران مرتجع،قلمداد می کنند. فاجعه از این جا رقم می خورد! خیام ها ، سهروردی ها،ابن سیناها و... داغ کفر و بی دینی می خورند؛ تا چرخ های استبداد و توحش قرون وسطیی،ابرهای سیه خویش را بر فراز قاره ظلمانی آسیا بگسترد و چون کلنی انباشته از میکروب های بنیادگرا و عقل ستیز ، چرخ های تاریخ را روندی معکوس بخشد. در این دقایق حساس تاریخ است که فلسفه و علم، دشمن خونین هر تفکر پدرسالارانه و قیم ماب می شوند تا انسان و انسانیت را حرمتی دوباره بخشند و فریاد سر دهند: اگر قرار است حمد و ثنایی نثار وی شود: همانا باید در مداحی عشق به عقلانیت و استدلال  و فردیت ازبند رسته آدمی گردد. فلسفه به ما می آموزد که فردیت انسان ارزشی نیست که در اجتماع مستحیل گردد و هر انسانی حقوقی غیر قابل انتقال را صاحب است که از بدو تولد تا لحظه مرگ همراه او هستند. ریشه ها و رگ و پی چنین تفکرات درخشانی بود که عصر نوزائی

( رنسانس) را  پنج قرن پیش در اروپا مولد گشت. ضربه های مهلک عقل مداری و تجربه گرایی فیلسوفان و دانشمندان نو اندیشی چون : گالیله، جوردانو برونو،ویلیام آکمی،فرانسیس بیکن،نیکلای کوپرنیک و.... بود که پرده های تاریک ارتجاع و استبداد دینی را در اروپا برای همیشه به کتب تاریخ و علوم اجتماعی سپرد و رهگشای دوران نوینی گشت که امانوئل کانت فیلسوف شهیر آلمانی آن را عصر روشنگری نامید. تفکرات انسان مدارانه ( اومانیسم ) فرهیختگانی  چون: دانته،میکلانژ،بوکاچیو،فرانسیس رابله،اراسموس و.... چنان ولوله ای در هستی شناسی انسان و بشریت برانگیخت که جزمیات کاتولیسیسم را بکلی بی اعتبار، و پوچی توهمات و افسانه های سامی مذهبان را آشکار ساخت. فلسفه نوین اومانیستی اروپا برای انسان، امیال وی و هستی این جهانیش، ارزش و اعتبار فوق العاده قائل بود. انسان در هستی شناسی مدرن غرب دیگر موجودی کوته فکر و به ارث برده گناه آدم و حوا نیست که مشتی راهزن و کشیش و کاردینال به نیابت از پروردگار، برایش طلب غفران و بخشایش نمایند. هویت انسان به عنوان تنها موجود صاحب عقل و استدلال،مفهومی ارزشمند و مترقی گشت که بیاری خدایگان عقلانیت و تفکر،بر  موجودیت عینی و فیزیکی خویش، جنبه ای والا و در خور ستایش می بخشد. و بدینسان بود که فلسفه رهگشای انقلاب صنعتی و مدرنیته بورژوازی گشت. در سایه تجربه مداری و اصالت عقل فیلسوفان اروپا بود که جهش های شگفت انگیز بشر مغرب زمین در زمینه علوم محض چون : شیمی،فیزیک،ریاضیات،زیست شناسی و... رخداد؛ و بشر را مالک الرقاب بی بدیل طبیعت و جهان هستی نمود. فلسفه تجربی مذهب غرب با اهمیت فوق العاده برای علوم ریاضی قائل شدن، منطق وهمی _ ارتجاعی صوری ( مشائی ) را بدور ریخته و دستگاه های جدید علم منطق و فلسفه را بر پایه اصول ریاضی استوار ساخت. چه بسیار اندیشمندان مغرب زمین که در کنار تفکرات برتر فلسفی خویش،ریاضیدانانی بزرگ و طراز اول به شمار می رفتند. _ افرادی چون : لایبنیتز،دکارت،اسپینوزا و... _  حال ما را چه غم که کوته فکرانی متحجر و قرون وسطیی ،ما را به برهم بافتن سخنان رطب و یابس متهم می کنند!و گناه کودنی و ابتذال اندیشه و ذهنشان را به گردن سبک مغزی و کفر و عناد نویسندگان فانوس می اندازند. چه زیبا دانای فلورانس، دانته داد سخن سرداد: راه خود گیر و بگذار عوام هر چه خواهند بگویند.

مقاله ذیل را در میان آرشیو کتب و اوراق آقای عبدالرحیمی جستم؛ و متن آن را جهت معرفی و شناخت فلسفه و منطق،عاری از پیچیدگی کلامی و ساختاری تشخیص دادم. سلاست و روانی متن و ایجاز فوق العاده درخشان( بدون کاستن از بار مفاهیم بنیادی) از علل انتخاب این نوشتار شد. باید بگویم شوربختانه نتوانستم رد و نشانی از مولف این اثر بیابم. چرا که متن نیز حاوی هیچ عنوان و نشانی از امضای نویسنده اش نبود. پس دینی بابت مجهول بودن نام مولف بر وجدان ماست که امیدوارم اجازه معنوی انتشار دوباره این اثر را بر ما ببخشاید. باشد که مورد پسند مخاطب نکته سنج و علم پژوه واقع گردد.

*****

 

 

فلسفه حوزه‌ای از دانش بشری است كه به پرسش و پاسخ درباره مسائل بسیار كلی و جایگاه انسان در آن       می‌پردازد؛ مثلاً این كه آیا جهان و تركیب و فرآیندهای آن به طور كامل مادی است؟ آیا به وجود آمدن یا به وجود آوردن جهان دارای هدف است؟ آیا ما می‌توانیم پاسخ قطعی بعضی چیزها را بیابیم؟ آیا ما آزاد هستیم؟ آیا ارزشهای مطلقی وجود دارند؟ تفاوت اصلی فلسفه یا علم در این است كه پاسخهای فلسفی را نمی‌توان با تجربه یا آزمایش تایید كرد.از جهتی می‌توان برای فلسفه دو معنی در نظر گرفت: در معنی نخست، مراد از فلسفه عبارت است از تامل و تحقیق عقلانی و پیشین در باب موضوعات خاص، موضوعاتی از قبیل خدا، شناخت، هستی، اخلاق، انسان، ذهن، جامعه و ... در این معنی از فلسفه، فلسفه به عنوان دانشی با موضوع خاص می‌باشد كه فراتر از آن نمی‌رود. برای مثال فلسفه در نزد ابن سینا و یا ملاصدرا یعنی علم به وجود و اوصاف آن، یا نزد كانت فلسفه یعنی تامل عقلانی در باب شناخت و معرفت انسان و یا فلسفه نزد ویتگنشتاین یعنی تحقیق و تامل در باب زبان و ... در چنین تلقی‌ از فلسفه، فلسفه در معنایی محدود به كار می‌رود و در محدوده خاصی محدوده جهان، شناخت، زبان، انسان و در این معنا، فلسفه معنای عامی ‌می‌یابد و حوزه وسیعی را شامل می‌گردد به گونه‌ای كه شامل تمام حوزه‌های محدودی كه هر فیلسوف برای خود در نظر گرفته است، می‌گردد. حال آنچه از فلسفه در عنوان "تاریخ فلسفه" مراد است، همانا معنی دوم از معانی سابق می‌باشد چرا كه آنچه با عنوان تاریخ فلسفه مورد بررسی واقع شده و می‌شود طیف گسترده‌ای از مباحث فلسفی اعم از هستی، خدا، جهان، انسان، اخلاق، معرفت و ... را شامل می‌گردد.تحقیق در معنی فلسفه مستلزم تحقیق در معنی تاریخ فلسفه است.فلسفه، حیات اندیشه است. فلسفه پرسش از وجود موجود و علم به اعیان موجودات است. فلسفه سیر مدام و در راه بودن است. افلاطون وجود موجود را ماهیات ثابته و ارسطو منشایت اثر و دكارت من متفكر دانسته و كانت مابعدالطبیعه را متعلق به ماهیت بشر خوانده و آن را منحصر در نقادی شناسایی انگاشته و هگل فلسفه را بكلی از معنای یونانیش كه حب دانایی است دوره كرده و آن را عین دانایی و دانندگی مطلق دانسته است. فهم این معانی بدون انس با آنها میسر نیست و این انس هم به صرف خواندن و آموختن فلسفه، یعنی با علم فلسفه، حاصل نمی‌شود. طی طریق در اندیشه فلسفی ما را به انس با این معنی می‌رساند. با این همه رسوخ در تفكر گذشته و تذكر نسبت به آن، شرط هر تفكر تازه است. اما باید آن زمان فرا رسد – و شاید بزودی فرا رسد – كه بشر بتواند نه با رای فضولی بلكه با خروج از آن، یعنی خروج از اداره خود و خودرائی، ندایی را بشنود كه او را به تفكر می‌خواند؛ آن وقت بشر از مفهوم به معنی می‌رود و پرسش قلبی از وجود می‌كند. وقتی پرسش قلبی مطرح باشد، دیگر حتی تفكیك پرسش و پاسخ هم مورد ندارد بلكه پرسش عین پاسخ است. فلاسفه تصدیق دارند كه از طریق علم حصولی نمی‌توان به اعیان و ماهیت موجودات و اشیاء رفت بلكه این فقط با انس و در اصول حضور میسر است. تفكر اصیل همزبان شدن با وجود و با متفكران است. در سیر تفكر، پرسش و پاسخ یكباره با هم می‌آید.ویلیام جیمز می‌گوید: فلسفه چیزی جز وصول به كنه حقایق اشیاء و غور در معانی عمیق آنها نیست و در سلسله واقعیات، پیدا كردن جوهر ذاتی یا به قول اسپینوزا ذات جوهری آنهاست؛ بدین طریق تمام حقایق با هم متحد می‌گردند و به "كلی مافوق كلیات" می‌رسند.در فلسفه لذتی وجود دارد؛ حتی در سراب بیابانهای علم بعدالطبیعه جذب و كششی هست. هر طالب علمی ‌این معنی را تا هنگامی‌كه ضروریات قاطع حیات مادی او را از مقام بلند اندیشه به سرزمین پست مبارزه اقتصادی فرود نیاورده است، درك می‌كند. اغلب ما در بهار عمر خویش روزهای طلایی را گذرانده‌ایم كه در آن معنی قول افلاطون را كه "فلسفه لذتی گرامی ‌است" درك كرده‌ایم، در آن روزها عشق به حقیقتی ساده آمیخته با اشتباه برای ما خیلی برتر از لذایذ جسمانی و آلودگیهای مادی بود. ما همواره در خود ندای مبهمی ‌می‌شنویم كه ما را به سوی این نخستین عشق به حكمت می‌خواند. ما مثل براونینگ چنین می‌اندیشیم كه: "طعام و شراب من برای تحصیل معنی زندگی است". قسمت اعظم زندگی ما بی‌معنی است و در تردید و بیهودگی هدر می‌رود؛ ما با بی‌نظمی‌هایی كه در درون و بیرون ماست می‌جنگیم و مع ذلك حس می‌كنیم كه اگر بتوانیم روح خود را بشكافیم یك امر مهم و پرمعنی در آن پیدا می‌كنیم. ما در جستجوی فهم اشیاء هستیم: "معنی زندگی برای ما این است كه خود و آنچه را كه به آن برمی‌خوریم به روشنی و شعله آتش مبدل سازیم." مانند میتیا در "برادران كارامازوف" از "كسانی هستیم كه احتیاجی به آلاف الوف ندارند، فقط پاسخی به سوالات خود می‌خواهند." ما می‌خواهیم ارزش و دورنمای اشیایی را كه از نظر ما می‌گذرند دریابیم، و بدین وسیله خود را از طوفان حوادث روزانه بركنار داریم. ما می‌خواهیم پیش از آنكه دیر شود اشیای كوچك را از بزرگ تشخیص دهیم و آنها را چنانكه در واقع و نفس الامر هستند ببینیم. ما می‌خواهیم در برابر حوادث و ناملایمات خندان باشیم و هنگام مرگ هم تبسمی‌ بر لب داشته باشیم. ما می‌خواهیم كامل باشیم و نیروها و قوای خود را بررسی كنیم و آنها را نظم و ترتیب دهیم و امیال خویش را هماهنگ سازیم، زیرا نیروی منظم و مرتب آخرین سخن اخلاق و فن سیاست و شاید آخرین كلمه منطق و مابعدالطبیعه نیز هست. ثورو می‌گوید: "برای فیلسوف شدن داشتن افكار باریك و حتی تاسیس مكتب خاص كافی نیست، تنها كافی است كه حكمت را دوست بداریم و بر طبق احكام آن زندگی ساده و مستقل و شرافتمندانه و اطمینان بخش داشته باشیم." اگر ما فقط حكمت را پیدا كنیم می‌توانیم مطمئن باشیم كه بقیه به دنبال آن خواهند آمد. لیكن چنین اندرز می‌دهد: "نخست اموری را كه برای روح خوب و صالح است جستجو كن تا چیزهای دیگر بر آن بیفزاید و یا لااقل فقدان آن حس نشود." حقیقت ما را توانگر نمی‌سازد ولی آزاد بار می‌آورد.كلامی ‌از ویتگنشتاین وجود داشت كه اشلیك هم نقل می‌كرد دایر به اینكه فلسفه نظریه و آموزه نیست، فعالیت و عمل است. حاصل و نتیجه فلسفه مجموعه‌ای از گزاره‌های صادق یا كاذب نیست، زیرا علوم باید به اینگونه گزاره‌ها رسیدگی كنند؛ بلكه صرفاً عمل روشن كردن و تحلیل و در بعضی موارد، برملا كردن مهملات است.جمله‌ای كه بعضاً بكار می‌رود اینكه مساله "حل نمی‌شود، منحل می‌شود" كه از جمله كارهای فلسفه است.فلاسفه بزرگ همیشه به زبانی حرف زده‌اند كه افراد عادی از آن سر در آورده‌اند و بنابراین، جوهر و چكیده آن را دست كم بصورت ساده فهمیده‌اند. دید و بینش محوری و اساسی فلاسفه بزرگ ساده است.(راسل)هدف فیلسوف بیان حقیقت است و بنابراین او از نظر حرفه‌ای در این كار نیست كه به اظهارات ارزشی مبادرت كند، كار او این نیست كه به مردم بگوید چه باید بكنید، چون اینگونه گفته‌ها ارزشی است و بنابراین به معنای دقیق كلمه، نه به هیچ وجه صادق است و نه كاذب. از طرف دیگر، چون هدف او كشف حقایق امكانی (contingent) و تجربی هم نیست از جهت حرفه‌ای احكام تركیبی و تجربی هم صادر نمی‌كند. كار فیلسوف از اساس با كار معلم اخلاق و دانشمند تفاوت دارد. كار حرفه‌ای او، بر پایه آن دو فرقی كه گفتیم، كشف آنگونه حقایق تحلیلی است كه نسبتهای منطقی بین مفاهیم را آشكار می‌كنند. فلسفه ذاتاً و عمدتاً عبارت از تحلیل مفاهیم است. بعد از اینكه در جهان قرار گرفتید، اولین وظیفه‌ای كه فلسفه پیدا می‌كند توصیف است. فیلسوف می‌خواهد شیوه‌ها و وجوه مختلف بودن ما را در دنیا بررسی و توصیف كند.حقیقت فلسفه انكشاف چیستی موجود و نحوه وجود آن است و این حقیقت از آن جهت كه تاریخی است در هر دوره‌ای به نحوی و با نامی ‌ظاهر می‌شود. تاریخ ترقی انسانیت در طول فرهنگ سازی و مدنیت، همه از بركت تفكر فلسفی بوده است. زیرا راه گوش و چشم و بینی را می‌توان بست و نشنید و ندید و نبویید اما راه تفكر و فهم را نمی‌توان بست، زیرا در دست بشر نیست و جریانی درونی و باطنی است. بنابر عقیده افلاطون، وظیفه فلسفه چیزی جز این نیست كه معرفت و دانش معقول را جانشین ایمان سازد و برای اثبات درست بودن قوانین و سرمشقهایی كه مورد اطاعت كوركورانه جامعه است براهین و دلایل معقول پیدا كند. به عبارت دیگر تمام آن قوانین و سرمشقها را به محك استدلال بزند و از صحتشان در پرتو برهان (و نه در پرتو ایمان) اطمینان حاصل نماید.افلاطون و ارسطو حیرت را آغاز فلسفه دانسته‌اند.آیا در حقیقت فلسفه بی‌حاصل است؟ چرا باید به فلسفه رسید؟به نظر می‌رسد كه علم دائماً در پیشرفت است و حال آنكه فلسفه قلمرو خود را از دست می‌دهد ولی این امر فقط بدان جهت است كه فلسفه وظیفه‌ای سنگین و پرحادثه دارد و آن عبارت است از حل مسائلی كه هنوز ابواب آن بر روی روشهای علوم باز نشده است: مانند مسائل خیر و شر، زیبائی و زشتی، جبر و اختیار، و حیات و موت؛ به محض اینكه میدانی از بحث و بررسی معلوماتی دقیق با قواعد صحیح در دسترس می‌گذارد علم به وجود می‌آید. هر علمی ‌مانند فلسفه آغاز می‌شود و مانند فن پایان می‌پذیرد؛ با فرضیه‌ها بیرون می‌آید و با عمل جریان پیدا می‌كند. فلسفه تعبیر فرضی مجهول است و یا تعبیر فرضی اموری است كه به درستی و چنانكه باید هنوز معلوم نشده است؛ فلسفه نخستین شكافی است كه در حصار حقیقت رخ می‌دهد. علم سرزمین تسخیر شده‌ای است كه در ماورای آن مناطق آرامی ‌وجود دارد و در آن معرفت و هنر جهان ناقص و شگفت انگیز ما را می‌سازند. فلسفه ساكن و متحیر به نظر می‌رسد، ولی این امر از آن جهت است كه وی ثمرات پیروزی خود را به دختران خود، یعنی علوم، واگذار كرده است، وی راه خود را به سوی مجهولات و سرزمینهای كشف نشده ادامه می‌دهد و در این كار اشتهای ملكوتی سیری ناپذیری دارد .حتی در این راه مخالفت با فلسفه، خود نوعی فلسفه است.علم عبارت است از مشاهده نتایج و تحصیل وسایل؛ فلسفه عبارت است از انتقاد و تنظیم غایات، و چون امروز كثرت وسایل و اسباب و آلات با تعبیر و تركیب ایدئالها و غایات متناسب نیست، زندگی ما به فعالیت پر سر و صدا و جنون آمیز تبدیل شده است و هیچ معنی ندارد. ارزش یك امر بسته به میل ماست، و كمال آن در ربط آن به یك نقشه یا یك كل است. علم بدون فلسفه مجموعه اموری است كه دورنما و ارزش ندارد و نمی‌تواند ما را از قتل و كشتار حفظ كند و از نومیدی نجات بخشد. علم، دانستن است و فلسفه حكمت و خردمندی است.فلسفه هم بطوری كه می‌دانیم میدانی وسیع دارد و هر كس قوه تفكر و نیروی استنباط داشته باشد می‌تواند در مسائل فلسفی چیزهایی بگوید كه قبل از او بفكر دیگران نرسیده است، لذا خواندن حاشیه‌هائی كه دانشمندان بر كتب فیلسوفان نوشته‌اند می‌تواند برای كسانی كه بخواهند از نظریه فیلسوفان مطلع گردند سودمند باشد.كسی نمی‌تواند فلسفه را از دیگری بیاموزد. فیلسوف شدن راه و رسم معینی ندارد كه بشود فی المثل با برنامه‌ریزی فیلسوف تربیت كرد.اگر كسی تاكنون یا به میل و اراده خویش و یا به علت اینكه نظام آموزش و پرورش او را به این راه هدایت نكرده، به فلسفه علاقمند نشده باشد، چه دلایلی می‌توان برای او آورد كه چنین علاقه‌ای پیدا كند؟به طور صریح، فلسفه پنج قسم بحث را دربر می‌گیرد: منطق: مشاهده و درون‌بینی، قیاس و استقراء، فرض و تجربه، تحلیل و تركیب، صور فعالیت انسانی است كه منطق می‌خواهد آن را تهیه و تنظیم كند، این امر برای اغلب ما خشك و بی‌حاصل است، ولی با اینهمه، اصلاحاتی كه در روش تفكر و تحقیق نصیب مردم شده است از حوادث مهم تاریخ فلسفه محسوب می‌شود.  علم الاجمال: مطالعه شكل مطلوب، یا همان زیبایی، و نیز فلسفه هنر است. اخلاق: مطالعه در رفتار كمال مطلوب است و علم خیر و شر و علم حكمت عملی و به قول سقراط، علم اعلی است. سیاست: بحث در تشكیلات ایدئال اجتماع است (و چنانچه می‌گویند فن به دست آوردن قدرت و حكومت و نگاه‌داری آن نیست) و بازیگران فلسفه سیاسی عبارتند از: حكومت مطلقه، حكومت اشراف، حكومت عامه، سوسیالیسم، آنارشیسم، و طرفداری از حقوق زنان. علم مابعدالطبیعه: بحث در حقیقت بازپسین كلیه اشیاء است، یعنی طبیعت واقعی ماده (علم الوجود) و روان (روانشناسی متافیزیك) و نسبت "روح" و "ماده" در ادراك و معرفت (بحث درباره معرفت انسانی یا "شناسایی نگری").

 

فرزانه رستگار _ تهران

14/4/1390 خورشیدی





نوع مطلب : علوم اجتماعی-سیاسی-فلسفی، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 16 تیر 1390 :: توسط : فرزانه رستگار

علوم اجتماعی _ سیاسی _ فلسفی 2

 

_ مقدمه

 

با درود و عرض ادب به مخاطبان فرهیخته تارنمای فانوس سرخ ایرانشهر. در نظر دارم در این بخش،تنها به درج آثار خویش بسنده ننمایم و زین پس مقالات اندیشمندان و تحلیل گران بزرگ فلسفه و جامعه شناسی را با تغیرات اندک و حواشی کوتاه به نظر خوانندگان گرامی برسانم. چرا که در هر حال قوه تشخیص ما و درک و تحلیل مان از علوم انسانی ناچیز و در حد وسع دانش محدودمان می باشد. از آنجا که هدف این تارنگار تنها محدود به نمایش آثار و قلم نویسندگانش، نبوده و نیست؛ و در راستای شناسایی و معرفی آثار بزرگ ادبی _ فلسفی_هنری_ سیاسی و... جهان نیز می باشد؛اینجانب در بخش مربوطه خویش، با توجه به سلایق و نظرات مخاطبان ارجمند، اقدام به تقریر از این دست مطالب خواهم نمود. مقاله مندرجه در ذیل،اثر یکی از برجسته ترین منتقدان و اندیشمندان چپ نو اروپا، در حوزه سیاست،فلسفه و جامعه شناسی ایست. آنتونیو نگری فیلسوف معروف پست مدرن_ مارکسیست ایتالیایی ،در سطور زیرین، به برسی کوتاهی از انقلابات و خیزش های اخیر توده ای برخی کشورهای عربی می پردازد. وی با بیانی شیوا و لحنی ساده و روان،خیزش های توده ای اخیر را فارق از دگم های رایج راست روانه سرمایه داری و جزمیات مذهبیون بنیاد گرا،برسی نموده و با نگرشی خوش بینانه،کنش های اخیر خاورمیانه و شمال آفریقا را،سرآغازی نوین برای انقلابات قرن بیست و یکم به شمار می آورد. بدیهی ایست که ما با برخی نکات و خط مشی ذهی نویسنده که بر گرفته از بدعت های نوین وی در فلسفه اجتماعی_ انقلابی مارکسیسم می باشد؛موافق نبوده؛ ولیکن تحلیل مذکور را واقع بینانه و بدور از هیاهوی سیاسی رسانه های شرق و غرب،در کل مفید تشخیص داده ایم. درج این نوشتار، کاملا روایی بوده و به مثابه اعتقادات شخصی نگارنده نمی بایست تعبیر شود. در تایپ این مقاله،جز واژگانی اندک،که ناسره تشخیص داده شده اند. رعایت امانت تام صورت پذیرفته و شامل هنجارهای فکری اینجانب نمی باشد.

 

*****

_ مختصری در شرح حال نویسنده

 

آنتونیو نگری، فیلسوف پست مدرن و نئومارکسیست ایتالیایی، از مهمترین چهره های چپ نوین اروپا در قرن بیست و یکم به شمار می آید. فعالیت سیاسی و پویش علمی_ تحقیقاتی وی به اوایل دهه شصت میلادی در قرن بیستم باز می گردد. اشتهار وی از زمانی آغاز گشت که در عنفوان جوانی کرسی استادی دانشگاه پادوا در وطنش را اشغال نمود؛ و به تدریس مشغول گشت. فعالیت های سیاسی نگری جوان به عنوان کمونیست وتحت لوای سازمان چریکی بریگاردهای سرخ ایتالیا،برایش موجبات گرفتاری و زندان را فراهم نمود. در 12 دسامبر 1969 میلادی ، بمبی شهر میلان ایتالیا را لرزاند و باعث قتل دوازده نفر گشت.چنانچه بعدها فاش شد؛ نهادهای دست راستی و فاشیستی ایتالیا،مسئول این انفجار بودند. ولی دولت و پلیس در اقدامی از پیش طراحی شده؛این جنایت را به منسوب به سازمان بریگاردهای سرخ کردند. و چندی از جمله نگری در پی اقدامات نیروهای امنیتی،بازداشت شدند.نگری در دادگاه محکوم به رهبری این عملیات تروریستی گشت؛اما دادگاه وی را تبرئه و تنها از لحاظ اخلاقی وی را در این  جریان، مسئول قلمداد نمود. وی در زندان از مطالعه کتب فلسفی ،بازنیستاد و سطح غنای سواد فلسفی خویش را افزایش داد. هنوز مدتی از این جریانات نگذشته بود که سازمان چریکی بریگاردهای سرخ ایتالیا در اقدامی متهورانه،آلدو مورو نخست وزیر فاشیست ماب ایتالیا را ربوده و پس از چندی به قتل می رسانند. نگری به اتهام شرکت در این توطئه بازداشت و مدت مدیدی را در زندان می گذراند. در سنه 1983 میلادی با وجود استمرار دوران محکومیت سیاسی و قضایی وی _ از سوی حزب رادیکال سوسیالیست برای نمایندگی در مجلس انتخاب می شود؛ و بوسیله مصونیت قضایی  ناشی از وکالت،آزاد می گردد. اما دولت در چند ماه آتی مصونیت قضایی وی را لغو،و حکم بازداشتش را صادر می کند. نگری به فرانسه می گریزد و در آنجا در معیت اندیشمندان پست مدرن و چپ بمانند : میشل فوکو و ژیل دلوز، به حلقه روشنفکران فرانسوی ملحق می شود.ماحصل این پیوند تحقیقات پرباری در باب ماهیت سرمایه _ بروکراسی و  اقتدارگرایی دولت و پتانسیل نیروهای مترقی و انقلابی چون کارگران بود. وی طی اقدامی جسورانه و در شرایطی که حکم پیگرد قضایی وی لغو نگشته بود؛ در سال 1997 میلادی راهی ایتالیا گشت و کوشید دولت را مجاب نماید تا خیل انبوه زندانیان سیاسی مربوط به حوادث دهه 70 میلادی را آزاد کند. ولی خود بازداشت و به 13 سال حبس محکوم گشت. حاصل فکری دهه ای حبس و رنج، شاهکار وی بود که تحت عنوان امپراطوری به منصه ظهور رسید. نگری پس از تحمل 24 سال زندان و تبعید، در سال 2003 میلادی از زندان آزاد گشت و به اتفاق همتای فرانسوی خویش مایکل هارت به نشر کتاب امپراطوری همت گماشت. این کتاب از دیدگاه منتقدان، مانیفست نوین کمونیسم به حساب آمد که در آن،پروسه جهانی شدن سرمایه را مطرح و با طرح بدعتی تازه، به مفاهیم چپ ارتدکس اروپا خدشه وارد آورده است. آنتونیو نگری در این کتاب دوران زیستن پرولتاریای سنتی را تمام شده می داند؛ و از قشرهای مزد بگیر مدرن با عنوان پرولتاریای کامپیوتری نام می برد. لازم به ذکر است که نگری در سال 2004 میلادی سفری به ایران نمود. و در مرکز بین المللی گفت و گوی تمدن ها، خانه هنرمندان و دفتر انتشارات قصیده سرا پیرامون فلسفه ماکیاولی داد سخن سر داد. برخی از آثار وی از این قرارند: بازگشت به آینده _ امپراطوری و انبوه خلق . شایان توجه ست: دانشمند و مترجم گرامی آقای رضا نجف زاده مترجم کتاب های ایشان به زبان پارسی می باشند.       

 

فرزانه رستگار _ تهران

30/3/1390 خورشیدی

*****

 

_اعراب، پیشتازان نوین دموکراسی!

 

قیام های بدون وجود رهبری در خاورمیانه می تواند ملهم از جنبش های آزادیبخش در آمریکای لاتین طی دهه های گذشته بوده باشد. نخستین چالشی که بیننده قیام هایی که از شمال آفریقا تا خاورمیانه را دربرگرفته است خوانش این موضوع است که قیام های مذبور قابل بازگویی هم چون روایت قیام های پیشین نیستند. بلکه تجربیات اساسی ای هستند که امکانات سیاسی نوینی را گشوده اند، و خود را به خوبی در منطقه به منظور نیل به آزادی و دمکراسی  نمایان ساخته اند. در واقع، آرزوی ما آنست که از طریق چرخه مذبور مبارزات دنیای عرب تجربه ای برای آینده باشد.همان طوری که آمریکای لاتین پیش از آن بوده است و آن یک آزمایشگاه تجربه سیاسی میان قدرت جنبش های اجتماعی و حکومت های مترقی از آرژانتین تا ونزوئلا و از برزیل تا بولیوی بوده است. قیام های ذکر شده بی درنگ نوعی خانه تکانی ایدئولوژیک را به معرض نمایش گذارده اند و تصورات نژادپرستانه ضدیت با روند مدنی شدن که در سیاست های گذشته اعراب بصورت مشترک دنبال می شد را کنار گذارده اند.اکثریت مردم در تونس،قاهره و بنغازی نشان داده اند که بسیاری از ایده ها را در مورد آنان بی پایه بوده است. برای مثال ایده کلیشه وار مبنی بر آنکه اعراب مجبورند که از بین دیکتاتوری سکولار و حکومت های بنیادگرای مذهبی یکی را برگزینند و یا آنکه مسلمانان ناتوان از کسب آزادی و دموکراسی هستند. در صورتیکه مبارزات ذکر شده را  " انقلابات " بنامیم بنظر می رسد که مفسرینی که پنداشته بودند تسلسل وقوع رویدادها بایستی  از منطق انقلابات 1789 فرانسه و یا 1917 روسیه پیروی کنند و یا اینکه بایستی مشابه شورش های ضد سلطنتی و ضد سزاری روی داده در اروپا باشند؛ گمراه شده بودند. قیام های کنونی اعراب حول مسئله بیکاری شکل گرفت و در مرکز آن جوانان تحصیلکرده با آرزوهای بی ثمر مانده قرار داشته اند. جوانانی که به مانند توده ای هستند که در اعتراضات دانشجویی  در لندن و رم شرکت می کنند. گرچه مطالبات اولیه جهان عرب متمرکز بر پایان بخشیدن به دوران حکومت های مستبد و اقتدارگرا بوده است؛ اما به دنبال آن مجموعه ای از مطالبات اجتماعی در مورد کار و زندگی نه تنها به منظور پایان بخشیدن به وابستگی و بلکه به منظور کسب قدرت و استقلال داخلی توسط خیل عظیمی  از جمعیت با استعداد و بافراست مطرح شده است. از این رو، ترک قدرت توسط زین العابدین بن علی و حسنی مبارک یا معمر قذافی تنها گام نخست می باشد. سازماندهی شورش ها مشابه آنچه ما برای دهه های متمادی در سایر نقاط جهان دیده بودیم؛ می باشد. از سیاتل گرفته تا بوینس آیرس و از ژنو ( بخش ایتالیا ) و بولیوی همگی در یک نکته مشترک اند: شبکه ای افقی بدون رهبر مرکزی واحد. ببیننده خارجی تلاش می کند تا یک رهبر برای قیام های مصر در دوره آغازین آن برگزیند: شاید محمد البرادعی و یا شاید رئیس بخش فروش و بازاریابی گوگل : وائل غنیم. ترس عمده آنان از احتمال بدست گرفتن کنترل رویدادها توسط اخوان المسلمین در آینده مصر است. آنچه درک آن برای آنان دشوار است چگونگی سازماندهی اکثریت قبیله خویش ، بدون رهبری مرکزی و مشترک است که بطور سنتی سازماندهی تحت امر و قدرت وی صورت می پذیرفت. نفوذ ابزارهای شبکه اجتماعی مهم چون : فیس بوک، توئیتر  و یوتیوب، نشانه ها و نه علل ساختار سازماندهی یاد شده هستند. این شبکه ها روش های بیان ظرفیت جمعیتی با فراست در استفاده از ابزارها در دست شان به منظور سازماندهی خودگردان خویش می باشند.

 گرچه جنبش های شبکه ای سازماندهی شده از رهبری مرکزی اجتناب ورزیده اند. اما آنان بایستی خواسته های خود را در فرایند قاانونگذاری نوین انسجام بخشند تا فعال ترین بخش های خیزش را با نیازهای عمومی مردم در سطح وسیع مرتبط سازند. قیام های جوانان عرب یقینا با هدف تشکیل یک حکومت نسبتا لیبرال نبوده است. حکومتی که صرفا تفکیک قوا و پویایی  انتخاباتی معمول را تضمین کند. بلکه فراتر از آن، آنان خواهان تشکیل دموکراسی ای شایسته در جهت نیل به اشکال نوین بیان و لرطرف ساختن نیازهای اکثریت جامعه می باشد. این امر بایستی شامل : 1- بازشناسی قانونی آزادی بیان، نه تنها در قالب رسانه های عمومی ، که بایستی بصورت مداوم در ارتباط با موضوع فساد احتمالی دولت ها و نخبگان اقتصادی باشند؛ که با تجربیات عمومی در ارتباطات شبکه ای نمایانگر شده است. خیزش های بوجود آمده صرفا جرقه هایی  ایجاد شده به سبب بیکاری فراگیر و فقر نبوده اند. بلکه اغلب در اثر حس عمومی بوجود آمده به منظور تصویب قانون اساسی ای رادیکال در جهد اجرای برنامه های عمومی به منظور مدیریت منابع طبیعی و تولیدات اجتماعی است. چنین امری از آنجا آغاز شده است که نئولیبرالیسم ناکارآمدی خویش را ثابت کرده و سرمایه داری نیز مورد پرسش و تردید قرار گرفته است. هم چنین قوانین بنیادگرای اسلامی نیز بطور کامل ناتوان از پاسخگویی به مطالبات خلقی هستند. لمس طغیان تنها به شمال آفریقا و خاورمیانه محدود نمی شود؛ بلکه اغلب نظام جهانی حاکمیت اقتصادی سرمایه را دربر می گیرد.

در نتیجه امید ما به منظور ایجاد وضعیتی مشابه آمریکای لاتین، در جهان عرب با مشاهده خیزش های کنونی می باشد؛ تا در اثر آن جنبش های اجتماعی به پیروزی برسند و فضای تنفس برای آزادی و دموکراسی در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا گشوده شود. البته برای هر انقلابی احتمال شکست وجود دارد: حاکمان مستبد ممکن است دست به خونریزی زنند. خونتاهای نظامی ممکن است سعی در باقی ماندن در قدرت بنمایند. گروه های مخالف سنتی و مرتجعین بنیادگرا، ممکن است در جهت ربایش جنبش ها و مصادره آنها تلاش کنند. و دستگاه مذهبی احتمال دارد به منظور کسب قدرت دست به نیرنگ زند. اما آنچه نامیرا باقی خواهد ماند مطالبات و آمال سیاسی مردمی است که خواهان رهایی هستند. خواسته های نسل جوان و هوشمندی که خواهان زندگی متفاوت به منظور استفاده از استعدادهایش می خواهد. تا زمانی که مطالبات و آمال مذکور زنده هستند.چرخه مبارزات نیز ادامه خواهد داشت.پرسش اساسی چگونگی انتقال تجربیات نوین در راه آزادی و دموکراسی برای آیندگان و درسی است که آنان از جنبش یاد شده خواهند آموخت.  

 

 

تالیف: آنتونیو نگری _ مایکل هارت

ترجمه: نوژن اعتضاد السلطنه

( دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه بین المللی امام خمینی )

انتخاب مقاله _ تایپ و ویرایش : فرزانه رستگار

منبع : روزنامه گاردین

_ www.guardian.co.uk/.../2011/feb/24/arabs-democracy-latin-america

 

منتشر شده در سایت انسان شناسی و فرهنگ: http://anthropology.ir/node/957

 

 

 





نوع مطلب : علوم اجتماعی-سیاسی-فلسفی، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 1 تیر 1390 :: توسط : فرزانه رستگار

 

 

 

 

تهنیت و شادباش

 

با درود و تهنیت فراوان به مخاطبان ارجمند و فرهیخته تارنگار فانوس سرخ ایرانشهر. مدیرت تارنگار به اتفاق نویسندگان، به کلیه مخاطبان شیعه مذهب؛بویژه خلق دانا و متدین جوشقان قالی. میلاد تابناک خداوندگار علم و شمشیر، اسطوره آزادگی و عدالت خواهی  و نماد حق طلبی و سرمایه ستیزی : امام علی ( ع) را تبریک و شادباش می گوید. و به فراگرد این روز فرخنده و با شگون؛ تحفه درویش گونه ای به رسم عیدانه تقدیم مخاطبان خویش می نماید:

 

*****

 

رخساره ای جاودانه: از ازل تا ابد

 

 

 تا صورت پیوند جهان بود،علی بود

 تا نقش زمین بود و زمان بود،علی بود

 آن قلعه گشایی که در قلعه ی خیبر

 برکند به یک حمله و بگشود،علی بود

 آن شیر دلاور که برای طمع نفس

 بر خوان جهان پنجه نیالود،علی بود

 این کفر نباشد،سخن کفر نه این است:

 تا هست علی باشد و تا بود،علی بود

 شاهی که ولی بود و وصی بود،علی بود

 سلطان سخا و کرم و جود،علی بود

 مسجود ملایک که شد آدم،ز علی شد

 آدم چو یکی قبله و مسجود،علی بود

 آن عارف سجاد، که خاک درش از قدر

 بر کنگره ی عرش بیفزود،علی بود

 هم اول و هم آخر و هم ظاهر و باطن

 هم عابد و هم معبد و معبود،علی بود

 چندان که در آفاق نظر کردم و دیدم

 از روی یقین در همه موجود،علی بود

 خاتم که در انگشت سلیمان نبی بود،علی بود

 آن نور خدایی که بر او بود،علی بود

 عیسی به وجود آمد وفی الحال سخن گفت

  آن نطق و فصاحت که در او بود،علی بود

  آن شاه سرافراز که اندر شب معراج

  با احمد مختار یکی بود، علی بود

  آن کاشف قران که خدا در همه قران

  کردش صفت عصمت و بستود،علی بود

   سر در دوجهان، جمله ز پنهان و ز پیدا

  شمس الحق تبریز که بنمود،علی بود

 

منتخب ابیات اشعار از : کلیات شمس ( دیوان کبیر)

 مولانا جلال الدین محمد، مشهور به مولوی

انتخاب، ویرایش و تایپ اشعار : احسان عبدالرحیمی

جوشقان قالی _ 25/3/1390 خورشیدی 

 

 

 

 

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 26 خرداد 1390 :: توسط : احسان عبدالرحیمی

حکایت تصویر از بازمانده های شکوه روستا

دختر طبیعت جوشقان قالی

 

35 قطعه عکس از بهاران در جوشقان قالی

 

*کلیه حقوق چاپ و حق نشر تصاویر متعلق به تارنگار فانوس سرخ ایرانشهر می باشد.

 

از آقایان: مهدی الماسی، که با سخاوت تمام دوربین عکاسی خویش را برای تهیه این تصاویر در اختیار بنده قرار دادند و حمید خوشطالع که در طی طریق مسیرهای جغرافیایی، وسیله نقلیه خود را، بی دریغ در دسترسم نهادند؛صمیمانه سپاسگزارم.

 

*برای مشاهده تصاویر لطفا بر روی پیوند ادامه مطلب کلیک نمایید.

 

 

عکاس_ تهیه و ویرایش و تدوین تصاویر: احسان عبدارحیمی

جوشقان قالی _ اردیبهشتگان 1390 خورشیدی

 





نوع مطلب : گالری تصاویر، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 20 خرداد 1390 :: توسط : احسان عبدالرحیمی

واپسین ندای فصول چهارگانه شرق

بخش دوم

 

_ بهاران، گام نخست: نغمه های فروردین_ مرثیه های خاک

 

باد بهار از ره نیامده؛ تازیانه وزشش را بر پیکر خسته و محتضر زمستان فرود می آورد.زمستان آزررده خاطر و خشمگین از یورش آلاینده ها و کثافات تمدن بشری، سایه ی سیمای مسخ گشته خویش را بر رخساره دلارای بانوی فروردین می گسترد. گویی طبیعت زخم خورده شتاء،انتقام تاخت و تاز و غارت آدمی را با فرو کردن نیش سوزان سرمایش بر پیکر گل های نورسته بهاری و شاخساران سر از خواب افراشته می گیرد! ای زمستان که سالیان است فرشینه سپیدفام خویش را بر تارک زمین نگستردی. تو را با دختر بهار چه کین ایست؟مگر نه آن است که الهه بهار جنین فرزند لطیف خویش را در دامن مهر و نوازش برف های بلورفامت تغذیه می کند؟مگر نه آن است که پیکره تکیده درخت،عطش سوزان تابستان را از  سخای بارش ابرهایت فرومی نشاند؟مگر نه آن است که جویبار بهاران جاری از مایه ی جاودانه ی توست؟ تو را با پیکر زیبای دخت بهار چه کارست؟ غمگینی؟ می دانم!خشمگینی؟ می دانم! زخم خورده ای؟ می دانم! سپیدی ات را به تیرگی آلودند؟ می دانم! ولیکن،بگو بهارم را چه گناهی ایست؟بنگر به جوانه های نورسته از شاخساران،چگونه می توانی بر آن رسم جفا پیشه نمایی؟ تو خود رسم عشق بازی را در تار و پود کودکی ایم نقش دادی،بیاد داری چسان مست از نوازش سوزان ملکه زیبای سپید رخسارت،از خان بی دریغ چشمه ی ابرهای تو محظوظ می گشتم؟حال روا نیست،داغ فراق لیلای بهار را بر دل بنشانی. آن نامردمان که تو را در خود شکستند؛خصم خونین یار دل آرایم نیز می باشند. تلطفی کن و ابرهای سربی رنگ اسفند را به پیشواز فرشته فروردین بفرست.بگذار تا اهریمنان و سرمایه کیشان مرتد بدانند هنوز در پس چهر دژم جهان خواریشان،گلی نورسته از ابر مهر تو،عشق را نگاهبان جاویدان است.

 

 

*****

   در آستانه نوروز،در انتظار نغمه فروردین،چشمان خود را از پنجره به افق دوخته ام. اما خبری از پیک نوروز نیست! پرستو جان کجایی؟ چکاوک خسته تن،چرا برایم نغمه ای نمی سرایی؟ پس بهار من کو؟ ای ابرهای بهاری،چرا گرد و غبار این رخسار افسرده و تکیده را با قطره های باران بهشتی نمی شویی؟ گوش فرا ده: طنین چکاچک اشک من،نوای محزون غربت سینه ام،در هم عجین گشته! قسم به پیوند جاودانی من و تو،قسم به عهد و پیمان سالیان دور،خسته ام! فسرده ام،پژمانم از فراق یار،مرا دریاب در این روزگار تیره و اندوه بار،دیگر فریادرسی نیست!دیگر چشم خیره به در،در انتظار رفیق مهربانی نیست! دیگر چشم امید به آینده،طنزی مضحک و دروغی آشکار است.آه که در انتظار رستن گل های بهاری،چه بی تابی ها کشیدم!اما گل،نشکفته پرپر گشت.این خاک سرزمین من،چسان هرز و سترون گشت؟ مگر انوار مسیحای فروردین،در کالبد مرده وی،جان ندمید؟چرا خورشید فروردین برنمی آید؟ای دست نابکار سرمایه؟ بنگر بر سر سرزمین من،چه آوردی؟ بنگر چگونه جشن نوروزمان را تباه ساختی؟ آه ای امشاسپندان آهورایی، ای ایزدبانوان سرگشته،فروردگان را به محاق فراموشی سپردید؟ بر سر سفره هفت سین،مادربزرگ مهربانم چه آمد؟چرا دیگر همهمه و نوای شادی کودکان،را در کوچه باغ های روستایم  نمی بینم؟این بزم جمشید نبود! چرا دیگر ترنم ترانه ها و شادخواری های منوچهری و خیام از بوستان ها برنمی خیزد؟چرا لاله های صحرایی میهنم نشکفت؟ بخت سیاه کدام سیه بختی ،دامان خاک مرا سیه نمود!؟ اندوهناک و محزون،با گام های کژ و لرزان،باغچه خانه پدربزرگ را نظاره گر می شوم. خاطرات سالیان نه چندان دور،تکه های پاره پاره دلم را در آتش غم فراق،می سوزاند. گویی همین دیروز بود: ( نوروز سال 1382 خورشیدی ) آسمان ابرگون، به شادباش نوروز،اشک شوق می افشاند. رایحه گل ،بوی  خاک تازه ی باران خورده و عطر پشت بام های کاه گلین،خیس از نم باران،عطر شمیم بهاران را دوچندان نموده بود. کرسی داغ و لذت بخش می نمود.همهمه ای در این روستای کوچک برپا بود. آجرهای سرخ فام خانه پدربزرگ،بزرگوارانه رگه های کوچک و نازک باران بهاری را معبر عبور می گشودند. بوته های گل داوودی قامت رعنای خویش را به جستجوی شبنم بهاری،معوج می ساختند.و من محو تماشای لیلای خویش،در شاه نشین اتاق مشرف به حیاط دنگال،از تماشای مناظر رویاگونه معماری کهن روستایی و رقص باران بهاری و ابرهای خاکستری،سیری نمی گرفتم.وه که چسان تلاقی شاخساران باریک انار با قامت موزون یار،دلچسب و گوارا بود! سفره ی رنگارنگ نوروز را هیچگاه فراموش نمی کنم. تنگ سبز رنگ شربت سکنجبین و بیدمشک را هنوز به یاد دارم؛سفره رنگارنگ شامگاهان سال نو را هنوز از خاطر نبرده ام؛گویی تمامی هنر و ذوق و شادخواری باستانی ایرانشهر،بر سر این خوان گسترده و ساده اما باشکوه، گرد آمده بود. و من سرمست از عشق پری رویی ، خرامان خرامان،در کوچه باغ های شکوفان جوشقان،غرق رویای نوجوانی،سرشار از عشق و شادکامی،در زیر نور ماهتاب پرسه میزدم.

چه زیباست،پس از سالیان دراز به آرزویت دست یابی! یاد دارم کودک خردی بودم؛شامگاهان آنهنگام که همسالانم در بستر خویش غنوده و خواب های رنگارنگ سرشار از هوس های بچگانه می دیدند.من کنجکاو و بی قرار،در حسرت تماشای آسمان شب،چشم هایم در جست و جوی شکاف و روزنی به آسمان بود. و اینک پس از طی دهه ای،سرانجام به خواسته دیرینه ام دست یافتم. شبهنگام در آخرین روزهای تعطیلات نوروزی،بر فراز صخره ای فرسوده و هوازده،در حالی که دست نامرئی نسیم فروردین،گونه هایم را نوازش می نمود. محو تماشای ستارگان درخشان شدم. آسمان شب گویی چون دایه ای مهربان تمام جسمم را بمانند نوزادی دربرگرفته بود. ستارگان چون گوهرهای شب چراغ ماهتابی رنگ،در دل سپهر روشن از درخشش ماه،جلوه می فروختند. شکوه های معشوق جفاکار را با ستارگان مهربان در میان نهادم.غرق در راز و نیاز با شب بودم که روشنی فلق خورشید خاوران، فرجامین پرده مناجات سحر را کنار زد:

 

ستاره دیده فرو بست و آرمید،بیا

شراب نور به رگ های شب دوید،بیا

ز بس به دامن شب،اشک انتظارم ریخت

گل سپیده شکفت و سحر دمید،بیا

شهاب یاد تو در آسمان خاطر من

پیاپی از همه سو خط زر کشید،بیا

ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم

ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید!بیا

نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت

کنون که دست سحر،دانه دانه چید،بیا

 

 

*****

آن سال دست طبیعت و بهار، جوشقان را چنان خرم و دلکش نمودند؛که وصف بهشت برین در برابرش حقیر جلوه گر می شد. جشنی از گل و شکوفه در بوستان و صحرا، برپا گشته بود.بوته های کاسنی و کرفس وحشی، کناره ی جویباران را مزین نموده؛ باران بهاری،با بارش متناوب خود،رستنگاه علف های وحشی بیابان را،غنی از رطوبت و نموری کرده و رشدشان را تسریع بخشیده بود. اشجار شکوفان بادام چون عروس نغمه خوان چمن،در صبح بهاری،از پرتو انوار زرین خورشید بر گلبرگ های سپیدگونش،می درخشید.بستر خشک رودخانه از سیلاب های بهاری،جانی دوباره گرفته و بزم مرغابیان و اردک ها را رونقی  دگربار داده بود. مرغزاران مملو از لاله های زردفام صحرایی گشته و جام طلایی خویش را با باده ی مردافکن بهاره،نثار دستانت می کردند.پرندگان آسمان لاژورد روستایم را درنوردیده و جفت خویش را به سرور زایش هستی دعوت می نمودند.چه زیبا بود دسته های سار بر فراز درختان صنوبر و بید، چه دلچسب بود چهه چهه قناری و بلبل،بر آشیان،چه دلکش بود پرواز فاخته و پرستو بر فراز دشت ها،چه دل انگیز و بدیع بود جفت گیری و رقابت های عاشقانه دارکوبان و چه فتنه انگیز بود پرواز باز شکاری در افق خونین از شفق سرخ.

 

*****

طنین آهنگین آونگ ساعت شماطه دار،چون سنگ گران بر روی برکه ای آرام و شفاف،تصویر خاطرات شیرینم را محو می سازد. خانه پدربزرگ ساکت و محزون گویی با من،خاطرات ایام سپری گشته را مرور می کند.دیوارهای اتاق گویی در گرداب سکوتی ماتم افزا فرو رفته اند. سال 1390 خورشیدی تا ساعاتی دیگر آغاز می شود.پس کجاست شور و نشاط آغاز سالی نوین؟ چرا خلق ها خفته اند؟ آنان آیین اسلاف آریایی خویش را به نسیان سپرده اند؟ روان جمشید بر فراز پشت بام خانه در انتظار آفرینگان فرزندانش در تعب و رنج قرار دارد؟چرا صدای دهل و سرنای عمو نوروز از کوی و برزن های روستا به گوش نمی آید؟ چرا دیگر نوای تار و چنگی از رادیو پخش نمی شود؟ چرا ساز یاحقی نغمه فروردین ساز نمی کند؟پس کو عیدی نوادگان و فرزندان دلبند پدربزرگ؟ باور ندارم که فراموش گشت!باور ندارم فرجام دهشتناک سال گذشته و آغاز بدیمن گاه جدید. آه گویی سایه اهریمنان و دیوان بر این دیار افتاده.گویی خورشید از تابش انوار طلاییش منع گشته! گویی خاک از باروری تهی و پوک گشته،چه بغز غمگنانه ای بر اتاق مادربزرگ فرو خورده گشته،باغچه لخت و عریان،ریشه های نهال تازه کاشته را پس می زند. خاک میهمانانش را به آشیان نمی پذیرد. من تنهایم در خانه اجدادی خویش،با غم غربتی دیرینه و انبوه.

ای خشت های گلین،ای پرده های حصیری،آه ای درخت کهنسال گردو،برایم از روزگار گذشته،روایتی افسانه ساز کن،از عمر ما دیگر ایامی چند،باقی نمانده. دستی نگیرد دستانمان را، در این هنگامه اهریمنان و پتیاره گان. بیا با هم بنالیم از سوز عشق،ای آشیان نیاگان من،با من از کودکی پدر بگو،با من از طنین نوای گرم مادربزرگ فقیدم داستانی نغز،روایت نما،بنگر به این حوض آب ترک خورده و باژگونه. یاد داری چسان رویای کودکی خویش را در اطراف این حوض سنگی،می جستم؟چه پیوند پولادین ایست میان من  و تو.پیوندی به قدمت هویت یک انسان شرقی،پیوندی به کهنگی حاطرات پوسیده در مرداب عفن سرمایه داری،به سالیان زندگی این آجرهای سرخ رنگ و تنها،به عمر آشیان متروک گنجشکک دیوارهای کاه گلین،به درازای سایه های ممتد و متناوب درخت گردو و.....

سال تحویل گشت. اما من خیره به زردی رنگ باخته رف و تاقچه چشم دوخته ام.به شب چراغ آویخته از سقف می نگرم. به گل های رنگارنگ و کوچک پارچه لحاف و تشک دیده می دوزم. هنوز بوی مطبوع مادربزرگم را می دهد.هنوز رایحه دلپذیر کودکی را به مشام می رساند:

" ننه امشب می خوام اون پتو گل گلی قرمزه رو روم بندازم.بخدا قول میدم کثیفش نکنم! "

"باشه ننه جون،اگه مشقتو بنویسی و سرشب زود بخوابی،بد می دم. "

 

*****

و نوروز می گذرد؛بدین منوال: مردم چون اشباح  محو در جهانی بیگانه و سراب گونه،به دیدار وارتباطات سمبلیک و فرمالیته،اکتفا می نمایند. بر میهمانی  شهروندان ،سایه عبوس و ترش از خودبیگانگی و اجتماع گریزی سنگینی می نماید. برادران و خواهران،چون رقبای سیاسی،برخوردی دیپلمات منشانه و حسابگرانه از خود نشان می دهند. شهر در ابهام و غباری سخت انتزاعی فرو رفته. کوچه ها تهی از بازی های کودکانه،عبور شکلک های نیمه انسانی را نظاره گرند. آیین نوروز با مقدسات بورژوایی! فردگرایی! سودپرستی و فورمالیسم منحط سرمایه داری بعلاوه میهمان نوازی و سفره هفت سین ایرانی! و چه زیبا جامعه سرمایه سالار،طنزهای تاریخ و سنت پرستی ارتجاعی را به منصه ظهور می رساند!چه تراژدی مضحکی در این دید و بازدیدها نهفته ست.شهر غرق در اتومبیل های کوچک و بزرگ،برتری سیادت بازار آزاد بورژوازی را به رخ نوروز باستانی می کشد و پیروزمندانه ندای مقهور شدن یک فرهنگ اصیل شرقی دیگر را در برابر عرض اندام خویش سر می دهد.جوانان با البسه های عجیب و رنگارنگ،به مانند سربازان بی نظم لشکر ارتجاع و امپریالیسم فرهنگی در خیابان ها رژه می روند. گویی رخوت فصل خزان دست برگ ریزانی بی دلیل بر سر شاخساران و صحرای لخت و عور می کشد. وزش باد تند و تیزی،مشامت را از افسردگی خزان خشک و گس می سازد. زمین جوشش بهاری را فروخورده و در خوابی مصنوعی فرورفته. این فتنه و بلا را کدام پیک نامیمونی برای سرزمینم،به ارمغان آورد؟آسمان نیلگون روستای مرا،تیرگی کدام شب سیاهی آلود؛ که دیگر پرواز چکاوکان و چرخ ریسک ها را شاهد نبود؟مگر زمستان کدام جرعه ای از باده ی تلخ ابرهایش را در جام نگونسار زمین جاری نمود؛که به خوابی چنین مرگ مانند،فرورفت؟ ای ابرهای گمگشته بهاری،بکجایید؟ چرا زنگار آیینه شکسته شیشه خاک را نمی زدایید؟ چرا این پیکر زخم خورده از تازیانه های سرمایه را التیام و شفایی نمی دهید؟ آه،خداوندا،گویی در گورستان مردگان،مشغول کاوش جوانه های زندگی ام!گویی اشباح پریشان طاعون زدگان،از دور به تماشای جست و جوی بیحاصلم استاده اند! می گریزم از این کوچه های نفرین گشته! انگار جادوی ساحره ای پلید،دختر بهار را طلسم نموده! و گیسوان افشانش را در کفنی سیه فام پوشانده!

اگر خورشید فروردین بمیرد؛اگر سیلاب بهاری،جاری نشود؛اگر شکوفه های بهار،نگین سپید رنگ درختان امرود نگردد؛اگر برگ های سوزنی درخت کاج خانه ی پدربزرگ،سبزی کهنه خویش را به سبزفامی فروردین نسپارند؛دیگر چسان باید زیستن کرد؟مگر می توان شاهد بهار را در آغوش نکشید؟ماه ها در انتظار ایزدبانوی فروردگان،در کنج رخوت آلود اتاق محزون خویش،انزوای پاییز و زمستان را به جان خریم و حال......

 

*****

سیزده بدر از ره می رسد؛به امیدی واهی،دوستان بی رمق را به باغ و صحرا می کشانم. سینه دشت و دمن از بغضی غمگنانه،آکنده است. دست نسیمی ،زلف صنوبر را شانه نمی کشد. آشیان پرنده تهی و متروک از جوجه های در بیضه مانده؛گشته. پریشانی الوان خاک زمین،خبر از بیماری رنجدیده و حرمان کشیده می دهند. جویباران از آب روان و پونه های وحشی بی نصیب مانده اند. شور و نشاطی در رفیقان نیست. میهمانی طبیعت را گویی آنان از یاد برده اند. صفای بزم صاحب نظران و پری رخان،رخت بربست و از این دیار کوچید. وه چه پسین دل گیری! غم غربت قلبم را می فشارد. رنج تنهایی این باغ،آزرده خاطرم می دارد.آخر او نیز جان بی قراری در کالبدش نهفته! وی پوستین پلاسیده زمستان را می خواهد از تن برهاند.افسوس که دستان ظریف بانوی بهار،نوازشش را دریغ می دارد. تاب ماندن در مزرعه را ندارم. میروم تا در دامن صحرا،نشانی از دختر بهار بجویم؛ و چه سود؟جز زمینی سوخته و برهنه،نصیبی نمی بینم.همهمه مردم،می فهماندم پا به قلمرو آدمی نهاده ام. صحنه ای چون کابوس های شبانه در برابرم هویدا می گردد: نی،باور ندارم،اینجا دشت کیاب نیست!اینجا چشمه سار جاری کوهستان های سپید نیست!اینجا صحرای خرم و شادان جوشقانم نیست! اشگی گونه ام را تر می کند. به بالا می نگرم. بین چگونه شاخه ی بید، بغز فروخورده اش را ترکانده! گریه می کند این بید کهنسال! بی حال و بی رمق بر تنه سطبر و شکوهمند بید کهنسال تکیه می دهم؛شاخه های قیطانیش چون دستان مادری مهربان،نوازشم می کند.آخر من و او،سالیان است که به یکدیگر انس گرفته ایم،او چون رفیقی مهربان و یاری غمگسار شریک دردها و غصه های دلم بوده.در روزگار تنهایی و بی کسی،همدم مهربانم مانده. اکنون گریه اش،چون دشنه ای در قلبم فرو می رود. بنگر،چگونه این منادیان توحش مدرن،بی شرمانه طبیعت را به نجاست خویش می آلایند. بنگر به این راهزنان فرهنگ آریایی، که با چه استادی خنجر زهرآلود بربریت را در سینه نژند درخت بید فرو برده اند. بید من گریه سر ده! چون ابرهای بهاری های های زاری نما! اندوه خویش را به یار افسرده بازگو!باشد که اندکی آلامت کاهش پذیرد. چگونه اینان را همزاد و انسان خطاب کنم؟ چگونه این شیطان صفتان را برادر بخوانم؟ بنگر نعره های گوش خراش پیشرفت و توسعه اربابانشان را،بر اینان خرد مگیر ای بید کهنسال،اینان سالیان دراز است هویت انسانی خویش را از یاد برده اند. لعن و نفرین روان آزرده نیاکانشان تا ابدالدهر بدرقه سرگردانی و ادبار روزگارشان خواهد بود. گریه بید پایانی نداشت.افسوس که چشم دل صاحب دلی شاهدش نبود. جماعت را نظاره می کنم : این نمادهای ضدفرهنگ نئولیبرالیسم یانکی و توحش ارتجاع فاشیسم خاورمیانه. تو را از هستی و زیستن در آن،بیزار می  نمایند. در جای جای این مرغزار سوخته از خشکسالی و بریان از گرمای ناآشنای زمستان،انبوهی از زباله های متنوع و مهوع ریخته گشته. کجایند جارچیان  متکبر و گزافه گوی هزاره ی سوم؟کجایند آنان که میراث اسلافشان را انگ کهنه گشته و زمان گذشته می زنند؟ کجایند آنان که به زیستن در عصر اتم و کامپیوتر،مباهات می نمایند؟ مگر شماها نبودید،که مرا مرتجع و کهنه پرست می خوانندید؟ این ست رشد و اعتلای خلق جوشقان؟ اینست مدرنیزاسیون شهری؟ این است فواید شهری سازی در برابر بلاهت روستایی!؟ نیاکان آریایی من،صاحب تکنولوژی و صنعت نبودند؛ولیکن فرهنگ عمیق نشات گرفته از اصالت اجتماع شرقی به آنان آموخته بود؛که پالودن آب روان و جاری،از هر بزهکاری،شنیع تر و ددمنشانه تر است. نفرین بر شما و تمدنتان،نفرین بر شما و آیین اهریمنی تان باد. چشمان مضطربم بر صحن سپهر آبگون می نگرد. ناگهان دستان لطیفی را بر گرده خویش حس می کنم: چشمان باور ندارد؛ایزد بانو آناهیتا،الهه آب های روان،در آغوشم می کشد.با انگشتان سپید و آبگونش،اشک های چشمم را می زداید.

 

_ فرزند اندوهناکی ؟

 _بلی  بانو

_جوانان را نشاط باید نه پژمانی و دل مردگی

_ چگونه شاد زیم بانو آناهیتا؟

 

( ناگهان از جوی آب پوشش خونین و پلاسیده،ستر عادت ماهیانه زنانه ای،می گذرد! لبخند اندوهناک، پیروزی استدلالم،بر لبان می نشیند؛ )

_ با این فجایع،دلیلی برای شاد زیستن که هیچ، برای زیستن تهی،آیا وجود دارد؟

 

( چشمانش ناگاه از تلخی گزنده ای ،جاری می شود،اشکی چون دری غلطان فرو می چکد)

_ تو محقی جوان، اما چکنم؟ نمی توانم یاریت دهم_ دهه ایست بر فراز این کوه،در هنگام غروب به تماشای شفق می نشینی،نگاهت در جستجوی ژرفنای افق،پهنه گیتی را می شکافد،غم غربت جبینت را آزرده ساخته،هر روز به رخسارت می نگریستم. گویی هنوز مرثیه خاک و آب ایرانشهر را از لبان رنگ باخته ات ترنم می کردی! شباهنگام که خوشه پروین آسمان روستایت را نقره فام می ساخت؛ تو مهجور و غمین بر زیر اشجار بید،آرام، آسمان را نظاره گر بودی؛آخر ایزدبانوان می گویند: این سرگشته صحرا به کنکاش کیست؟

 

_ من به دنبال گمگشته ای هستم ؛ من به همراه فانوس خیالم،در جست و جوی نوای باربد و نکیسایم. آخر می دانی بانوی زیبای من،درغروب آفتاب کوهستان،وانگاه که شفق رنگ خون به خویش می گیرد؛پژواک ضربات تیشه فرهاد،در صحن افق کوهستان می پیچد!من نوای او را می شنوم. من مشتاق کوچ از این دیارم،می خواهم روانم آرام گیرد. مرا با خود به نیروانا ببر ایزد بانو!

 

_ افسوس جوان، نتوانم یاریت رسانم _ آخر میدانی جهان مینوی ما نیز ویران شد!ما هم سرگردان آسمان ها هستیم.

_ مگر اهورا مزدا....

 

(سخنم را قطع می کند)

 

_ اهورا مزدا در نبرد با اهریمن شکست خورد؟مگر ندانی؟ او را تازیان در کوه های الوند مدفون ساختند!

آه همان روزی بود که رستم فرخزاد به دست تازیان شهید شد.

( از خود بی خود می شوم_ با خویش زمزمه می کنم )

_ پس اهورا مرد! اهورا کشته گشت! پس ما تنهاییم؟ پس اهریمن خاوران پیروز گشت

_ آری ،ضحاک ماربدوش از بند کوه دماوند رست!

 

*****

چشمانم را می گشایم؛ گویی رویایی از برابرم گذشت. آیا خیالاتی شده ام؟ شلاق وزش بادی سرد و گزنده،لرزه بر اندامم می اندازد. آرام آرام به منزل باز می گردم. تلخی ساعات سپری گشته سیزدهم فروردین،اظطرابی سخت بر روانم مستولی نموده.از خود می پرسم آیا تمامی این مناظر فجیع واقعیت عینی داشته یا کابوسی ذهنی بیش نبوده؟ شب کند و زجرآور می گذرد. عمق مصیبتی شگرف را احساس می کنم.می خواهم فریاد زنم و دلهره باطن را از دلم بیرون ریزم؛افسوس که یارای جسارتی چنین دیوانه وار را ندارم! روزهای فروردین پیاپی سپری می گردد. گستاخی گلگشت دشت و صحرا ندارم؛پر پرواز ندارم؛قمری بشکسته بالم!آسمان همچنان باران احیا گرش را از زمین ولایتم دریغ می ورزد. بهار خشک و تکیده،نخستین جوانه هایش را نمودار می کند. ولیکن صحرا هنوز محزون و مغبون مانده. فروردگان نیامد. بزم ما آغازینی نداشت ولی فرجامی مصیبت بار را متحمل گشت. بدین ترتیب نخستین ماه واپسین فصل بهار شرق طی گشت. صدای محزون و گرم دشتی دختر زیبا،اندوهم را فزونی می بخشد:

 

پرستو جان،پرستو جان،کجا رفتی؟

بهاره،بهاره،بهاره

درخت یاس،درخت یاس،گل کرده دوباره

بهاره،بهاره،بهاره

نمی آیی؛نمی دونی؛که بی تو،به چشمم زندگی رنگی نداره

پرستو جان،کجا کاشانه کردی؟بنای عشق را ویرانه کردی

بهاره،بهاره،بهاره

پرستو جان،پر پرواز تو کو؟ نوای گرم و افسون ساز تو کو؟

تنت سرد و لبت خاموشه امشب؟ پرستو،گرمی آواز تو کو؟

بهاره،بهاره،بهاره

نمی دونی شب هجران به راهه؟

در میخانه اندوه بازه؟

نمی گویی که بعد از رفتن تو

دل دیوانه ام،با غم چه سازه؟

بهاره،بهاره،بهاره.........

 

 

 

 

احسان عبدالرحیمی_ جوشقان قالی _28/ 1/ 1390 خورشیدی

تایپ،ویرایش و هارمونیزه کردن کلمات از بانو فرزانه رستگار





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 :: توسط : احسان عبدالرحیمی

علوم اجتماعی _ سیاسی _ فلسفی 1

 

روز جهانی کارگر

 کارناوال اشباح سرگردان کاپیتالیسم!

 

_ مقدمه

 

با سلام به مخاطبان گرامی و فرهیخته فانوس. بسیار خوشحالم که افتخار مسئولیت نگارش مطالب این بخش تارنگار فانوس سرخ از جانب مدیریت به اینجانب واگذار گردیده. ما در این بخش به تحلیل مسائل مختلف در حیطه علوم انسانی می پردازیم. باید به این نکته اشاره نمود که مطالب این بخش به هیچ عنوان مطابق خط مشی مدیریت برنامه ریزی نگشته و نخواهد گشت. مسئولیت کمی_ کیفی و ایدئولوژیک سلسله مطالب فلسفی _سیاسی  کاملا بر عهده من می باشد و بنده به عنوان یک نویسنده مستقل در این تارنگار به فعالیت خویش ادامه می دهم. روشن است؛ زمانی که خط مشی تارنگار بر من تحمیلی گردد مسلما از انجام این مهم معذورم. حسن بارز این وبلاگ علی رغم کاستی های موجود همانا خط مشی های متفاوت نویسندگانش و دیدگاه باز مدیریت در برخورد با عقاید مخالف و انتقادی ست.هرگونه انتقاد علمی و سازنده مورد استقبال نویسندگان این تارنگار واقع می گردد. اما انتقاداتی که در مسیر ترور شخصیت و هوچی گری و جوسازی منفی قدم بردارند؛ مسلما محلی برای بحث و تبادل نظر باقی نمی گزارد. در پایان باید متذکر شوم بنا بر پیشنهاد آقای عبدالرحیمی در نظر دارم بخشی را با عنوان فرهنگ واژگان در حیطه آثار درج گشته خویش بگنجانم تا مخاطب به درک و تحلیل صحیحی از مطالب نائل آید.

 

*****

روز اول ماه مه میلادی،بنام روز جهانی طبقه کارگر شناخته گشته. نامی که دیگر بعد از پایان جنگ سرد و فروپاشی دیوار برلین چنگی بدل نمی زند و در حیطه تحلیلی نئولیبرالیسم و اقتصاد آزاد، به تئوری ورشکسته و فاقد قوه اجرایی علمی تعبیر گشته.در ابتدا باید پرسید طبقه کارگر چیست و کارگر کیست؟ وجه تسمیه چنین روزی چه می باشد؟ و اصولا کارگر گشتن افراد در جامعه به روند پویش فردی بستگی دارد و یا مسیر سیستماتیک جامعه و دستگاه عدالت افراد را به سمت این قشر سوق می دهد؟ درست است که همواره استفاده و استثمار نیروی کار از بدو تاریخ تا به حال وجود داشته اما مفهوم کارگر در دو قرن گذشته با پروسه صنعتی گشتن جوامع غربی و رشد و اعتلای طبقه ی دیگری چون بورژوازی عجین گشته. حال ببینیم در قاموس علوم سیاسی و اقتصادی چه تعریفی می توان از این دو بر نهاد و برابر نهاد ارائه داد. واژه پرولتاریا Proletariat   در ادبیات سیاسی زبان پارسی معادل مفهوم : کارگر؛رنجبر؛زحمتکش،طبقه کارگر صنعتی ترجمه می شود. ریشه این واژه به زبان لاتینی و روم باستان باز می گردد که در آن زمان به بی چیزان و فقیران اطلاق می شده. اما در مفهوم مدرن سیاسی، این واژه در فلسفه فکری فیلسوفان قرن نوزدهم چون کارل مارکس و فردریک انگلس معنای دیگری پیدا نمود: پرولتاریا عبارت است از طبقه کارگر صنعتی مزدبگیر جامعه سرمایه داری، یعنی کسانی که فاقد هرگونه وسایل و ابزار تولید اقتصادی می باشند و تنها با فروش نیروی کار خویش ( ذهنی_ جسمی ) امرار معاش می نمایند. این واژه مسلما در دیالکتیک اقتصاد سیاسی مارکسی برابر نهادی می طلبد ( می توان گفت خودش برابر نهاد است در برابر برنهاد بورژوازی) که لقب بورژوازی را دریافت می دارد: لغت بورژوازی Bourgeoisie   که از مفهوم بورژوا Bourgeois    و واژه بورگ در زبان فرانسه به معنای شهر نشات گرفته و در قرون وسطی  به شهرنشینان مرفه،کاسبکار،سودجو،رفاه طلب،بازاری اطلاق می گردیده با زوال تدریجی جامعه فئودالیسم و پایان قرون وسطی بورژوازی مبدل به طبقه ای سرمایه دار و مترقی و صاحب ابزار تولید گشت. همین بورژوازی بود که پایه های صنایع سنگین و تحول علوم تجربی را ایجاد نمود. نیروهای سرکش طبیعت را رام ماشین آلات ساخته دست بشر نمود و عرصه سیاست را از رقیبان مرتجع و فئودال پالایش نمود. بورژوازی بود که ندای آزادی انسان را در انقلاب کبیر فرانسه سر داده و برای نخستین بار عالم مادی را تحت انقیاد نیروهای سرمایه درآورد. این بورژوازی بود که بانی رفرماسیون مذهبی در عصر اصلاح دینی گشت و ضربات کوبنده ای بر پیکره کاتولیسیسم قرون وسطی ای وارد آورد. پراکسیس بورژوازی تا اواسط قرن نوزدهم انقلابی می نماید. با محو تدریجی فئودالیسم و فرهنگ ارباب و رعیتی ، بورژوازی مالک الرقاب کل قاره اروپا می گردد و استعمار چنگال خویش را در گلوی قاره های دیگر فشرده می سازد. اما سلول اقتصادی جامعه سرمایه داری احتیاج به بهره وری از نیروی کار واستخراج مواد خام طبیعت دارد. و این میسر نیست مگر با پدیدار گشتن کاست و قشر اجتماعی نوظهوری با نام کارگر صنعتی،در اینجا مطابق روایت دیالکتیکی مارکس، خاصیت مترقی بورژوازی خاموشی می گیرد و از بطن بورژوازی دیو سرمایه داری و امپریالیسم متولد می گردند و سایه ارتجاع بر فرهنگ و تمدن بشری جلوه می فروشد. در اینجاست که طبقه کارگر به قشری مترقی و صاحب پتانسیل انقلابی بدل می گردد. پرولتاریا آنتی تز( برابر نهاد ) سرمایه و جهان ساخته بورژوازی می گردد. اینجاست که جدال بشری جدالی طبقاتی و اقتصادی می شود. و سرمایه از بطن خویش تضاد های عمیقی را برای جامعه بشری به ارمغان می آورد.پیچیده گشتن تضادهای جامعه سرمایه دار منجر به خلق بحران های ادواری در اجتماع طبقاتی می گردد این بحران دو طبقه متخاصم بزرگ را در روبروی یکدیگر قرار می دهد: بورژوازی و پرولتاریا _  پرولتاریا که رسالتی تاریخی بر دوش می کشد؛ وظیفه نجات بشر از یوغ سرمایه، به او محول می گردد. نحوه تولید کالایی ،اقشار میانه جامع را به فقر موحش دچار و آنان را داخل صفوف پرولتاریا فشرده می سازد. کلیه ثروت جامع در انحصار بورژوازی قرار می گیرد و سایر اقشار به فقر تدریجی و مهلک گرفتار می آیند:Pauperization ، اینجاست که پرولتاریا نقش انقلابی خویش را ایفا می نماید. ماشین دولتی بورژوازی و سیستم بروکراسی توسط انقلاب پرولتری نابود می گردد و مالکیت اشتراکی بر ابزار تولید برقرار می شود. دیکتاتوری پرولتاریا جایگزین دولت بورژوایی می شود، در نهایت جامع مرحله گذار به سوسیالیسم و کمونیسم را طی و دولت در درون جامع محو می گردد. اینجا نقطه اتمام دیالکتیک بشری و پایان تاریخ است: از هر کس به اندازه استعدادش و بقدر نیازش!

 

*****

این پیشگویی های پیغمبرانه و رویا گونه فرجام کار بشریت و طبقه کارگر، از کارل مارکس فیلسوف و جامعه شناس مشهور آلمانی در قرن نوزدهم می باشد. باور خوش بینانه ای که طی صد و پنجاه سال محل کشمکش های خونین در عرصه تئوریک و سیاست گشت و دیکتاتورهای جباری چون استالین و پل پوت از بطنش خلق گشتند. روایت خوش بینانه مارکس از فرجام کار بشر و بهروزی پرولتاریا به ایجاد دولت های بروکراتیک و استبدادی منجر گشت که نه تنها به گفتار مارکس جامعه عمل نپوشاندند؛ بلکه چنان استبداد همه گیر و استثمار نیروی کاری را بر جوامع تحت تسلط خویش برقرار نموداند که در هیچ کشور سرمایه داری سبقه تاریخی و عینی نیافت. سوسیالیسم علمی مارکس به ظهور طبقات جدیدی در قالب مالکیت دولتی منجر گشت. قشر ممتاز و نخبه ای که بنام طبقه کارگر، کارگر را استثمار می نمودند!چکیده کلام آنکه هگل و مارکس وعده ی دنیای دیگر نمی دهند بلکه وعده  درآینده می دهند که هردو یکی ست

آلبر کامو فیلسوف اگزیستانسیالیست فرانسوی بر همین مبناست که بر هگل و مارکس می تازد: هگل پیش بینی کرده است که اگر امروزه هیچ کس اهل تقوا نیست،روزی خواهد آمد که،تنهابر اثر بازی دیالکتیک و تاریخ، همه اهل تقوی خواهند بود.هنگامیکه تناقضات تاریخی حل گردد،خدای واقعی ، یعنی خدای بشری،دولت خواهد بود! پس تا آنزمان برسد می توان هرکاری کرد. از جمله تروریسم! یک پرولتاریای تحصیل کرده زمام امور را به دست می گیرد و آشفته ترین چهره را به آن می بخشد. بعد،از پی دوران تروریسم فردی، تروریسم دولت فرا می رسد. آلمان سال 1933 بار ارزشهای نازل چنین افرادی را بر دوش می کشد. اخلاقیات هگلی + دیالکتیک ایده آلیستی= دار و دسته ی فاشیست!

و اما شاگرد هگل : کارل مارکس، رویاپردازی را بحد اعلا رسانده و در قالب به اصطلاح خود: سوسیالیسم علمی جای داده! در نظر مارکس انسان چیزی نیست مگر دیالکتیک ابزار تولید! جامعه بی طبقات ملکوت اوست. عصر طلایی که به انتهای تاریخ حواله داده شده است و با جاذبه ی دوگانه ای با سرنوشت مبهمی متقارن است؛ همه چیز را توجیه می کند! ؟ عملا پیش بینی مارکس رد گشته،سرمایه داری و پرولتاریا به صورتی تحول یافته است که برای او غیرقابل پیش بینی بود.جوامع،چه بورژوایی باشند چه سوسیالیست،عدالت را،به نفع یک قدرت واحد،به آینده حواله می دهند. مضحک اینجاست که طبقه یی که انقلاب توسط آنان باید صورت پذیرد. به صورت کود و سوخت مصرفی انقلاب و بروکرات های حاکم در می آیند! چگونه سوسیالیسمی که خود را علمی می نامید،ممکن است به چنین مانعی از واقعیات برخورده باشد؟پاسخ آن ساده است: این سوسیالیسم،علمی نبود!( انسان طاغی _ آلبر کامو )

دنیای دیالکتیک مارکس و خاصیت انقلابی طبقه کارگر، کاملا ذهنی و انتزاعی و بدور از فرمول های تجربی و تحلیلی، بیانی سخت سخیف می نماید. طبقه کارگر نه تنها حامل رسالتی نوین برای بشریت نگشت بلکه چنان در بحران رهبری شرق و تکنوکراسی غرب مستحیل گشت؛ که مارکس در عالم رویا نیز نمی توانست آنرا پیش بینی نماید. خودگردانی جوامع تحت لوای شوراهای کارگری، پنداری کودکانه و آنارشیستی بود که منجر به ظهور دستگاه سفت و سخت بروکراسی در شوروی سابق و بلوک شرق گردید. توده و خلق، گوسفند وار تحت امر سیستم بروکراسی و مدیریت نخبگان، منهای آزادی های بورژوایی جوامع غربی ! این بود تراژدی طبقه کارگر در قرن بیستم و رسالت نجات بشریت!

 

*****

بر سر کارگر جوامع صنعتی چه آمد؟ آیا نجات تمدن از یوغ سرمایه و فقر تدریجی پرولتاریا،به موازات یکدیگر رشد کردند؟ نیروهای امپریالیسم بر سراسر گیتی تسلط یافته؛ سرمایه داری بروکرات دولتی در شرق ازهم پاشیده و دولت هایی با نمونه لیبرال دمکراسی غربی بدیلشان گردید. رشد روزافزون خرده بورژوازی شهری هرروز تعداد بیشتری از افراد به اصطلاح پرولتر را، مستحیل در مکانیسم جوامع کاپیتالیستی نموده؛ و از خودبیگانگی  را در همه امور، تا مغز استخوان کارگر فروکرده! نسبی گرایی فرهنگی و حماقت تخصص مداری ( تکنوکراتیسم) تمامی دست آوردهای تمدن و فرهنگ بشری را به ورطه زوال و نابودی کشانده. زندگی تک ساحتی توده ها،رکن رکین قرن بیست و یکم و نقطه عطف جهان سرمایه گشته و روز به روز هژمونی خویش را در ابعاد وسعیتر به کشورهای جنوب  و جهان سوم تزریق می نماید.

انقلابات در سراسر جهان با شکست موحشی مواجه و به دولت های رفرمیست _ ریویزیونیست استحاله یافته اند؛انقلاب فلسطین با بن بست و شکست مواجه گشته؛ و سازمان های رادیکال آن به سازشکاری روی نهاده اند. خاورمیانه در چنگال ارتجاع و بنیاد گرایی فاشیستی غرق گشته. هنر و فرهنگ رویه دهشتناک سقوط به مبانی مبتذل را تجربه نموده و بصورت بنگاه های تجارتی امپریالیسم عرض اندام می نمایند.در چنین جوامعی کارگران، کشاورزان و گروه های متوسط نمی توانند نیروهای انقلابی به حساب آیند؛چراکه این گروهها در نظام تکنولوژی مستهلک شده و به خاطر افزایش دستمزد و رفاه نسبی زندگی به تسلیم و رضا و سازشکاری تن درداده اند. کارگران امروز با گروه های متوسط ( بورژوا) حسن تفاهم و همکاری دارند و به سهوم خویش در راه گسترش استثمار و بهره گیری های نظام سرمایه داری فعالیت می کنند. گروههای کارگر علی رغم گذشته ای نه چندان دور، همگی آرمان های خود را از دست داده اند. از این قرار در جهان معاصر،هرگونه تفکر انتقادی و جهش انقلابی مواجه با شکست و سرکوبی می گردد و با اینهمه انسان های اندیشمندی که از نابخردی های جهان تک ساحتی به خود آمده و به حالتی از نفی و انکار رسیده اند، انسانهائی که سیطره تکنولوژی هنوز فردیت شان را کاملا درهم نشکسته و وسایل ارتباط جمعی فرصت اندیشیدن ، گریختن و فراتر رفتن را از ایشان نگرفته است، همچنان در مخالفت با ارزشهای تکنولوژی و سرمایه داری پابرجا ایستاده اند.( انسان تک ساحتی _ هربرت مارکوزه_ ترجمه دکتر محسن مویدی_ انتشارات امیرکبیر ) اما دشواری بزرگ چنین آرمانی نیز کاملا محتمل است.تحقق آرمانهای انقلابی و یا به اصطلاح فیلسوف معاصر هربرت مارکوزه: دگرگونی کیفیت جامعه ی صنعتی،همانا همانند فیلسوفان پیشین بر مبنای نوید آینده بشر و تاریخ است. در شرایطی که حاکمیت جامعه،نیروهای پرخاشگر و اندیشه های طاغی را سرکوب می کند. چگونه ممکن است نهاد ها و سازمان های آن معروض دگرگونی های بنیادین واقع شوند؟ آری این واقیعت دارد که گرایشهای نظام سرمایه داری آمریکا بشریت را بسوی جامعه ای بسته رهنمون است. اما وقتی کلیه اقشار اجتماع در این سیستم حل گشته و آن را پذیرفته اند. جایی برای امید به آینده نیست!

 

*****

در این میان یکم ماه مه به عنوان روز جهانی طبقه کارگر، یادآور تراژدی فراموش شده طبقه ایست که رسالت جهانی خویش رااز ذهن زدوده و خود به مثابه بازوی آهنین جامع سرمایه مدار،در خدمت ارتجاع قرار گرفته. خواسته های این قشر ازخود بیگانه،همواره بر مبنای جهش طبقاتی فردی و پیوستن به خیل نیروهای استثمارگر، تکوین یافته و آنان را مبدل به سربازان مطیع و آرام بورژوازی نموده است. طبقه ای که مهر بی فرهنگی و تمامی ناهنجاری های جوامع کاپیتالیستی  در آنان به گونه ای نهادینه گشته که حتی چهره نیمه انسانی و ظاهرا متمدنانه بورژوازی در برابر آن، روسپیدانه جلوه می فروشد! این خیل در مسیر انقلاب انفورماتیک و اتوماسیون صنعتی، کثیف ترین وجهه ضدفرهنگی را در جهان به منصه ظهور رسانده و خود به بن بست عظیمی در برابر جنبش نزار رادیکالیسم قرن بیست و یکم درآمده است. این قشر نگون بخت را می توان کاتالیزور فرهنگی _ اقتصادی ابتذال کاپیتالیسم نامید. و طنز تاریخ اینجاست که همواره پرولتاریای انقلابی و مترقی ( البته به روایت مارکسیسم ) سد راه همان انقلابیونی بوده که سنگ آنان را به سینه کوفته! (وقایع اروپای شرقی در پایان دهه هشتاد میلادی در قرن بیستم_ و یا جنگ خونین مرتجعین افغان در برابر ارتش سرخ شوروی) پس ما محقیم که مراسم روز جهانی این عروسک های انسان نما را کارناوال اشباح سرگردان کاپیتالیسم بنامیم!

 

فرزانه رستگار

تهران _ 11/2/1390 خورشیدی

 





نوع مطلب : علوم اجتماعی-سیاسی-فلسفی، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 :: توسط : فرزانه رستگار

اردیبهشت جوشقان به روایت تصویر

   برای مشاهده تصاویراینجا کلیک نمایید





نوع مطلب : گالری تصاویر، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 :: توسط : احسان عبدالرحیمی

واپسین ندای فصول چهارگانه شرق1

 

   من خویش را به غربتی نهائی محکوم کرده ام ( آلبر کامو )

 

 

     مقدمه

اولین طرح نگارش قطعه ادبی نامبرده، در بهار 1382به ذهن نویسنده خطور پیدا کرده؛ ولیکن سیاق و طرح ابتدایی آن بکلی متفاوت با ایده فعلی بوده. در آن سال گرایش آقای عبدالرحیمی با توجه به جوانی ، خامی و ایده های شدیدا سانتی مانتالیستی  و درک ساده انگارانه ازمحیط پیرامون و طبیعت، با سبقه رمانتیسیسم سطحی ، بیشتر بر پایه افکار انتزاعی _ خیالی  استوار بود؛ تا حرکت سیال ذهن و جهان . بیان پیشین بیشتر شرحی بر زیبایی های طبیعی و سنتی یک روستای کوهستانی در مرکز ایرانشهر بود. و نویسنده که در عنفوان جوانی روزگار را سپری می نمود؛ سعی در توجیه احساسات و غلیانات شدید عاطفی خود، بدین وسیله می کرد. بالنتیجه اسیر درون گرایی محض و ذهن گرایی مطلق گردیده؛ واقعیت های عینی یک  روستای اسیر در چنگال مدرنیسم _ ماشینیسم را به محاق فراموشی سپرده بود. گرچه باید اذعان داشت،ادبیات نوستالژیک همواره تم های  بنیادین خویش را از انتزاع و خیال پردازی شاعرانه_ سمبلیک بودیعه می گیرد.این طرح اولیه مبنای مشترکی  داشته که نقطه اصلی الهام پذیری آن،از خاطرات دهه پنجاه و چهل خورشیدی و احوالات خلق جوشقان در آن سنوات مایه می گرفت. نویسنده این سطور همواره گرایشات بر پایه اصالت گذشته را در خویش ملحوظ داشته و آن را بدیل معنوی سیل ویرانگر امپریالیسم فرهنگی _ اقتصادی مغرب زمین و جزم گرایی مرتجعان عرب زده قرار داده است و خواهد داد. این اعتقاد از تعبیر و تعریف ویژه وی از فرهنگ و رابطه دیالکتیکی آن با سنت شناسی ایران باستان و آیین مزدیسنا نشات می گیرد. بویژه آنکه سبقه تاریخی و فرهنگی روستای جوشقان به ایران باستان وگویش محلی آن نیز از زبان فخیم پهلوی ریشه یافته. برای اثبات این امر شواهد فراوانی ست که در این مقال جای پردازش به آن مقدور نمی باشد. تاثرات نوستالژیک و شیفتگی گاه شدیدا عرفانی  به سنن اصیل ایرانی در قالب روستایگری،را باید در همان ایام طفولیت جستجو نمود.جوشقان ایام کودکی سرزمینی ست که شاخصه های سنتی خویش را تقریبا محفوظ داشته؛ طبیعت چرخه دیالکتیکی گردش مستمر خویش را به موازات تولید کشاورزی سنتی ادامه می دهد؛رشد ماشینیسم محدود به چند ده کامیون تریلر کش و معادن معدود سنگ مرمریت است؛ضابطه های معماری و نمای روستایی برمبنای حیاط خلوت وسیع و از نگاه آنتیک به خانه باغ هایی با متراژ وسیع خلاصه می شود و... مولف در طرح آغازین در سنه 1382 خورشیدی از این نکات غفلت و توجه خود را به زیبایی های در حال استحاله در وضع موجود معطوف نموده بود.عدم توجه به سیر تاریخی تکامل طبقاتی و رشد سرمایه داری،غرق گشتن در ناسیونالیسم تنگ نظرانه و... علل ابتر بودن نوشتار نخستین را آشکار می سازد. اما در تشریح این تقریر و علل نگارش آن باید بگویم: تم این نوشتار حول محور( همچنان که در سطور فوق بدان اشاره گشت ) نوستالژیک و میل دل آزار به تداعی خاطرات ماضی و گذشته می گردد. طرد مطلق گرایی مدرنیسم، عدم قبول نسبی گرایی فرهنگی _اقتصادی و نشان دادن ناهنجاری رشد تکنولوژیک و انقلاب انفورماتیک به موازات فقر فرهنگی و از خودبیگانگی، به زبان احساسی _ عاطفی و التقاط با چاشنی رمانتیسیسم تراژیک و عدم کاربرد زبان دشوار و گاها خشک فلسفی ( علوم اجتماعی ) از اهداف درج این مرثیه محسوب می گردد. باید نگرش و دیدگاه نسل جوان را نسبت به رشد و اعتلای لجام گسیخته سرمایه داری و ماشینیسم انتقادی و رادیکال نمود. باید مفهوم پیشرفت و رشد اقتصادی را از قالب تنگ نظرانه بورژوازی رهایی بخشید. باید نسل جوان مشرق زمین

 ( در مقیاس محدود ایران و جوشقان ) را با مفاهیم انسانی روستایگری و فرهنگ بدوی،اما درخشان اصالت اجتماع نیاکانش آشنا نمود. بیگانگی و دوری جستن از طبیعت و عواقب مهلکش را باید با زبان ساده ولیکن منطقی و مستدل برای آحاد مردم بیان نمود. می بایست با روشنگری،احیای ارزش های راستین نسل های پیشین ( منزه از هرگونه خرافات و عقاید ارتجاعی ) بازگشت به عقب و بمخالفت با پیشرفت و تجدد تلقی نگردد. حداقل آن است که نسل جوان تولد یافته در روستاهای دهه شصت(هرچند گذرا با بعد زمانی محدود ) کودکی خویش را در دامان طبیعت، به همراه بازی های سنتی و جست و خیزهای فیزیکی_ طبیعی طی نموده؛ نه با دستگاه های کامپیوتری و فیلم های هالیوود. تعهد مولف به اصالت فرهنگ و هنر این مرز و بوم، وی را برآن داشته تا بر مبنای خاطراتی از جهان عینی و واقعیت های انکار ناپذیر ساختارهای خویشاوندی و پیوندهای عاطفی اواخر سنه شصت و اوایل دهه هفتاد خورشیدی، به بیان و تحلیل رشد و استحاله این روستای نگون بخت و اسیر در دام ماشینیسم وسودگرایی خرده بورژوازی با زبان  شیرین ادبی ( هرچند در برخی موارد الکن ) بپردازد ( البته از دیدگاه من: مشت نمونه خروار).شاید مخاطب با خواندن فصل آغازین، آن را خیال گونه و بیش از حد عاطفی و بدور از حقایق اجتماع امروزین فرض نماید. اما باید گفت در پس هرجمله ای،روایت تلخ میراث بربادرفته مردمی بظاهر خوشبخت قرار دارد که فرهنگ خویش را عامدانه به محاق فراموشی سپرده و سیمای انسانی خویش را با زنگار سطحی نگری و فردگرایی مستور نموده اند. هنگامیکه انسان دچار زیستن تک ساحتی گشت و در چنبره آلات صنعتی، مبدل به برده آهنین قلب چرخه ی سرمایه مدار تولید  گشت، چسان می تواند همانند اجدادش مباهات به روابط سالم اخلاقی_ دینی نماید؟ آیا می توان لاف پیشرفت و  رشد اقتصادی زد و بی تفاوت از کنار کودکی ده ساله در حال استعمال مواد مخدر صنعتی عبور نمود!؟

 از نظر اینجانب:

 پیام این دفتر همان سخن اندیشمند فقید فرانسوی آلبر کامو و شعار درخشان تارنگار فانوس سرخ می باشد:

 کار من شاید آن باشد که به ارزشهایی خدمت کنم که بی وجود آنها حتی جهان تغییر یافته ارزش زیستن ندارد، ارزشهائی که بی وجود آنها حتی بشر روزگار نو نیز ارزش احترام ندارد.

 

واپسین ندای فصول چهارگانه شرق روایت و مرثیه طبیعت مسخ شده جوشقان و در مفهوم عام کل مشرق زمین است. روایت سرزمینی کوهستانی ایست که چپاول آدمی دانه های سپید برف را از آن دریغ نموده. شرح بخشایش و برائت بر آن پرنده ایست که گاه قربانی شدن در برابر اتوموبیلی  مدرن، خونش بر خاک ریزند و تپیدن نگزارند! تحلیل آن سنن فولکلوریک _ و قدمائی یست که در عصر ارتباطات و دهکده جهانی، مضحک و ارتجاعی می نماید؛ و در نهایت سعی کوچکی از زنده کردن نوعی الزام اخلاقی در قلوب،در قرن انقلاب انفورماتیک و تکنولوژی مداری.

 

 

   فرزانه رستگار

تهران _ 1/2/ 1390 خورشیدی





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 :: توسط : احسان عبدالرحیمی

واپسین ندای فصول چهارگانه شرق ( بخش اول)

 

مرثیه ای بر فصل های گمگشته

 

   آغاز جاودانگی

 

اینجا جوشقان قالیست.خطه ای که تا چندی پیش به میزبانی سهم کوچکی از فرهنگی می بالید که در اوج بالندگی و اقتدار از قلب خاوران برخاسته بود؛ تا بر رونقش بیافزاید و با انوار خورشید فروزان خود،ظلمت و تیرگی باختران را تحت الشعاع پرتو درخشانش، روشن و رخشان نماید. و امروز جغد شوم مرگ و نیستی بر فراز آن به پرواز درآمده و کنگره های سرد و گرم چشیده اش،به زبان حال می نالند که:

 

  ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما         بر کاخ ستمکاران، تا خود چه رسد خذلان

 

*****

گویی که همین دیروز بود که روستای دیرینه سال، شادمانه خود را با بهترین طاق نصرت ها و چراغ های رنگارنگ آراسته بود و خوش آمد گویان، به پیشواز نوروز و بهاری می رفت که شکوه و جلالش،رشک و کین اهریمنان غربزده و عربزده را برانگیخته بود.آن روز، نه روستای کهن سال و نه نوروز باستانی و  بهار خرم و فرح بخش کوهستان های کرکس،می توانستند باور کنند که چرخ بازیگرچه فردای تلخی برای آنان رقم خواهد زد. براستی، چه کسی می توانست باور کند که که یک روز،آن پیام آوران بهاران و نسیم دل افزای فروردین( نمادهای انسان مداری و انسان باوری فرهنگ کهن آریایی ) که نام بلندشان، سند برائت مشرق زمین از انگ بربریت و توحش بود؛ خود روزی خسته و درهم شکسته از نادرویشی بی فرهنگان و ژاژخوایی فرزندان فرو رفته در بلاهت و توحش عرب و غرب، به نهانگاه مهجور آشیان نیمه ویران خشتی و دشت های حرمان کشیده و زخم خورده از تازیانه دیو سرمایه و تکنولوژی،سرفروبرده و در فراق روزگاران بهجت و سرور ایرانشهر، در غربت آوارگی پاییز،شولای مرگ بر تن پوشد و چهره در نقاب خاکی سترون و بی حاصل شده از اهریمنان و جهانخواران بورژوازی  کشد؟ اینجا جوشقان قالیست.اینجا ایران است. اینجا مشرق زمین، گاهواره ی تمدن بشری و قلب تاریخ دیرینه سال جهان است؛ که در عزای تمدن و فرهنگی خسته و درهم شکسته، به سردی می گیرید و موی پریشان می سازد. اینجا سرزمین پر نقش و نگارین فرشها و فرشینه های سحرانگیز است؛که مردانه همانند سلف نوبهارنام ( بهارستان ) خویش در کاخ تیسفون،جان در راه دوست می نهند؛تا شرافت شرق را نقطه ی عطفی باشد؛در غرب وحشی وحشی وحشی!! اینجا گوشه ای از آسمان سرزمینی غمبار است که کالبد افسرده فرهنگی را در خود نهان می دارد؛ که در آرزوی برآمدن دوباره خورشید شرق،تن را به امانت خفتن در انبوه ابر و دود سیه فام سپهر تیره بخت خاور پذیرا گردیده. آه ای آسمان ها،دریاها، ابرها، بادها،آه ای خدایان، تلطفی کرده مام ایران را پیام برید و به او بگویید که فرزندش در واپسین لحظات زندگی آغوش او را می جویید و دامان او را می طلبید.

 

*****

من اینک صدای چکاچک زمان را از ژرفنای هستی و از اقصای تاریخ می شنوم که آخرین پیام او را که واژه ی مرگ در برابر عظمتش احساس حقارت می کند؛ مرور می نماید:( مخاطبان گرامی عنایت داشته باشند؛سه سطر فوقانی و برخی سطور ذیل، عینا از متنی ادبی نوشته الف_ منادی مهر نقل گشته و اثر نویسنده نمی باشد. )در این هنگام که خاک زادگاهم در چنگال ارتجاع سپید و سیاه، آخرین روزهای حیات فرهنگی و طبیعت بکر خویش را می گذراند؛ به عنوان جوانی از دیار جوشقان قالی این پیام را به توده ی مردم و جوانان ولایتم که در شوم ترین دوران تاریخی  خود روزگار تیره ای را می گذرانند؛می فرستم:

همانند هر شرقی باشرفی که از وجدان پاک و صفای کامل روح برخوردار است خداوند بزرگ را به شهادت می طلبم که سخنان و آرمانم صرفا به جهت اعتلا و پیشرفت جوشقان و احیای سنت های انسانی  سنوات گذشته بوده؛ نه برای عقده گشایی نداشته ها و ذوق زرق و برق کاذب جهان سرمایه داری. من در خلوت تنهایی خویش آنی از فکر سیه روزی تدریجی روستایم و مخصوصا اندوه رقب بار نابودی فرهنگ باستانی این دیار،تخریب دامنه دار طبیعت بکرش و گسستن علقه های خانوادگی و اجتماعی فارغ نبوده و اندک فرهیختگان که در تکاپوی سد کردن مسیر این سیل ویرانگر روح و روان خویش فرسودند؛پیاپی آماج تهمت ها و تمسخرهای عوام الناس نادان و مرتجعین بی فرهنگ قرار گرفته بناچار با چشمانی اشکبار و قلبی اندوهگین یا جلای وطن نموده یا در خلوت انزوایی ناخواسته فرورفته اند. من همواره در برابر طعن و لعن زاهدنمایان و تمسخر عوام الناس، شیرینی خاطرات افق جوشقان عزیز را که به آن عشق می ورزم،در مقابل تلخی زهرآگین این مرض جانسوز قرار داده ام:

خاطره ای مرغزارهای راونج، خاطره ی قله های پربرف چال، خاطره ی کوهستان های سبز و خرم پاغون و هامون های عریان درجه و آینه غش، خاطره ی چشمه سارهای زلال ایام کودکی ، خاطره ی دشت سرسبز کیاب، خاطره ی دهستان های خرم اطراف جوشقان، خاطره ی چوپانان و کشاورزان دلیر و فداکار آبادیم، خاطرات شیرین طفولیت و خانه ی پدربزرگ،خاطره ی کوچه باغ های کهن  و به طور کلی با اندیشه ی همه گوشه و کنار آن سرزمین مقدس و مردم پرتلاش و پرتوان دهه های گذشته بر نامردمی ها چشم می بندم.به یاد داشته باشیم که صفحات تاریخ وطن ما فراز و نشیب های فراوانی را در خود حفظ کرده است. ولی همچنان که فتنه ی اشرار مسلح در اوایل قرن اخیر خورشیدی ،سیل ویرانگر دهه سی،خشک سالی های پی در پی و کارشکنی ها و خیانت دیوان سالاران ، مکر و تزویر زاهد نمایان و چپاول فئودال ها و سرمایه داران قادر نشدند مشعل فرهنگ و زبان باستانی جوشقان قالی را خاموش نمایند.ایقان دارم که شعله های فروزان این تمدن و فرهنگ در پرتو انوار خیره کننده خود بر این سیاهی اندوهبار چیره خواهد گشت و یک رستاخیز سرخ افتخارات نیاکان ما را در تاریخ درخشان جوشقان ثبت خواهد نمود.تشویش  غالب افکار پریشان من بر مبنای گسستگی اخلاقیات نسل جوان ست. نسلی که وظایف و تعهدات تاریخی خویش را فراموش نموده و در گرداب فردگرایی و توهم ایده آلیسم بورژوایی غرق گشته. پاسداشت سنن اصیل و گویش باستانی این خطه از اهم وظایف نسل جوان می باشد.اذعان به پیشرفت تکنولوژیک در کنار تخریب طبیعت و زیستگاهای وحوش و صدمه زدن به اکوسیستم کوهستانی،خیانتی آشکار و غیر قابل بخشایش می باشد؛ که طعنه وجدانی آن بر دوش جوانان جوشقان سنگینی می کند. آموزش صنایع دستی  بومی و سعی در ایجاد صنعت مکانیزه کشاورزی برای امر مهمی چون اشتغال آفرینی همگن با استعدادهای نیروهای مولد ولایت، مهمی بدیهی و استنکاف از آن جهل مطلق و نفرت انگیز می نماید. احترام و صیانت به پیوندهای انسانی و دوری جستن از بت وارگی کالایی راز هویت بخشی و احتراز از شی زدگی بشمار می رود. این آخرین اراده من است.

 

*****

ببین دلا،چسان زمانه می رود؟

چه بی حیا و بی بهانه می رود!

مرا،تو را،به هر کجا که خواست، می کشد

زما عبور می کند و بی نشانه می رود!

گهی ز راه می رسد، پر از امید و آرزو

ترا به اوج می برد و عاشقانه می رود

گهی ز ره نیامده،به دست غم سپاردد

و با تمام خشم خود به بی کرانه می رود

مباد باورت شود زمانه را، مباد باورت شود زمانه را! که بی خبر

ز ما عبور می کند، به جاودانه می رود، به بی کرانه می رود

 

*****

نگاه کن، نگاه کن،اینک همه ی هستی با تو سخن می گوید. در اینجا همه چیز به سخن درآمده،دریغا که هیچ کس قادر به ترجمه ی آن سخنان نیست. در اینجا همه چیز دارد از هم می پاشد در اینجا همه چیز دارد تکه تکه می شود. چرخ ها از گردش باز ایستاده اند و زمین دهان گشوده تا روستای من، روستای تو،یادگاران فرزانگانی چون نیاز جوشقانی را به نام نامی پیشرفت و ترقی در خود فرو کشد! در اینجا همه چیز به سخن درآمده است.همه چیز دارد ازهم می پاشد. دراینجا همه چیز دارد تکه تکه می شود. تا جارچیان چپاولگر حقوق انسان ها را رسوا سازد. تا آنهایی را که در کوچه های بن بست و تاریک سر وصدا راه انداخته بودند؛ به سوگواری دعوت نماید. در اینجا همه چیز به سخن درآمده است؛همه چیز دارد از هم می پاشد؛همه چیز دارد تکه تکه می شود.آخر دارند جوشقان را تکه تکه می کنند! آخر دارند جوشقان را به دار می آویزند! آنها دارند هستی مارا از هم می پاشند. ای سوگواران، ای سینه ریشان،ای داغ داران،با شما هستم! چرا دیدگان خود را در دست هایتان پنهان کرده اید و به آرامی اشگ می ریزید؟ چهره ها بگشایید  و ناله را فریاد سازید؛ که دیگر قامت رسای اشجار صنوبر زادگاهتان را نخواهید دید! دیگر آسمان شب مملو از ستارگان و انوار ماهتاب را فراموش نمایید. دیگر صدای مهربانانه مادربزرگ،رفیق و همسری که روزگاری آرامش بخش جزیره آرامش بود را نخواهیم شنید. دیگر آنان را که مردانه خود را به آب و آتش زدند و آسان از هستی خود گذشتند تا مبادا خون ناحق پروانه ای آرامش کوهستان و مرغزارهایش را برهم زند؛ باید در افسانه ها کاوش نماییم! آی سینه ریشان، آی داغ داران،چهره ها بگشایید و فریادها را رساتر سازید. که اینجا سرزمینی ایست که دست سرنوشت بخش کوچکی از آن آرامگاه کسانی ساخت که جان در کمان عشق جوشقان نهادند و جز دشنام و لعن، نصیبی نداشتند.آی داغ داران در دشت های شمالی روستای من، اتاق تنها و کوچکی قرار دارد که در انتظار میهمان آشنایش بی تابانه خاطرات خود را مرور می کند. در این اتاق تنها و سرد شمع ها دارند بر مزار  میراث آسیابان اشک می ریزند و پروانگان به نگاهبانی روان های ارجمند به پرواز درآمده اند. در این آسیای مخروب تک اوفتاده قلب تداوم جوشقان به آرامی می تپد؛ و خون سیاوش ها در آن دارد جریان می یابد؛ که این سنوات، آغاز جاودانگی و پیوستن به تاریخ است.

 

*****

 

 باغ و بهشت و سایه ی طوبی و قصر خلد       با خاک کوی دوست برابر نمی کنم

 

شاید روزی که دانای شیراز این شعر را می ساخته است. همانند امروز عشق به انسان ها و عشق به تعالی دستخوش دسیسه های رندان و زاهدنمایانی بوده است که مرغزارهای معنویت را به آتش کشیده و به جای مهر و شادمانی و آزادگی،رنج و درد و زندان فراهم آورده بودند. درست همانند امروز که همان رندان زاهدنما حتی واژه برادر را که من همیشه به آن می بالیدم و نشانی از تعالی معنویت ما بود.آنچنان آلوده کرده اند که دیگر نمی توانم تو را ای برادر خوبم برادر خطاب کنم. همچنان که خواهر نجیبم تورا خواهر بخوانم.پس من تورا در روزهای مصیبت و اندوه چه بنامم؛ که بوی ناامنی آن مشام جانت را نیازارد؟ مرا ببخش اگر تورا از امروز آی آدم صدا خواهم زد! تا شاید که این واژه همان آوای جانبخش برادر را در ما القا ساخته و وسعت بخشد.

آی آدم ها، آی آدم ها،چرا بی اعتبار از برابر حوادث عبور می کنید و می گذرید؟ آیا می دانید که در اطراف و اکناف آشیان شما،همزمان با ابتذال زیستن انگل وار خرده بورژوازی بی فرهنگ، روان های خسته و افسرده،هنوز نگران سرنوشت تو و سرزمین تو هستند؟ آی آدم ها تنه ی سطبر اشجار بید و صنوبر دشت های زخم خورده میهن مرا، که روزی نگین خوشبختی من و سرزمین من بودند؛به کجا می برید؟ ستارگان آبی آسمان ولایت مرا به چه کسی خواهید سپرد؛که در فراخ سینه اش قلب سرزمین من بتپد؟ آی آدم ها دارند خانه های مهجور نیمه ویران خشتی را ویران می سازند! دارند روستای زیبا را به خاک می سپارند. با او بدرود کنید که دیگر کسی اندوهتان را به جان خریدار نیست. با او بدرود کنید که دارند جوشقان را به خاک می سپارند.

 

*****

یاری اندر کس نمی بینیم،یاران را چه شد؟

دوستی کی آخر آمد،دوست دارانرا چه شد؟

آب حیوان تیره گون شد،خضر فرخ پی کجاست؟

گل بگشت از رنگ خود،باد بهاران را چه شد؟

کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال اوفتاد و یارانرا چه شد؟

 

راستی این مشایعه ای که در ده روز پیش برای انتساب شهردار جدید بر گرد خوان بی دریغ خاک جوشقان گرد آمده بودند؛ به چه می اندیشیدند؟ به حذف و زدودن نام مقدس بی نیاز و علاءالدین از خیابان های ولایت؟ آیا ابطحی و پری  در روزگاری سیر می کنند؛ که جوشقان هنوز بام های کاه گلین خویش را حفظ نموده و خیابان های عریض و طویل جایگزین کوچه باغ های تنگ با پرچینی از گل یاس و پیچ امین الدوله نگشته بود؟ یا به خلف ناصالحی اندیشه می کنند که  فرمول: قطع درخت+ کاشت لوله گاز = مدنیت و مدرنیزاسیون شهری! را برای آنان به ودیعت نهاده تا آثار توحش دهه پنجاه و چهل را از جوشقان بزدایند!؟ آنها و بروکرات های محلی  و  از کاشان آمده به هرچه می اندیشند؛ آمده اند تا آخرین میخ تابوت هویت فرهنگی و جغرافیای اقلیمی _ روستایی  جوشقان قالی را بکوبند و احترامات خود را نثار خرده بورژوازی مطیع و لایق خویش نمایند.نگاه کنید چه سان در آن سوی این مراسم، و در قلمرو مرغزارهای شمالی جوشقان، شباهنگام بومی سردربال غم فروبرده و در نهان اشک می ریزد؟ او شاید بیش ما و دیگران عمق مصیبت را احساس کرده! او شاید به قطع  اشجار نگون بخت بیدهای کهنسال می گرید! چرا که حامی بزرگ و پناه دهنده خود را که در تیره ترین روزهای سرمای گزنده زمستان،فریاد رس آمده بود را از دست داده. این بوم سپید رنگ و زیبا بهترین پاسخ انتقاد و خرافه پرستی موش های حقیر مرتجع را، با نوای غمگنانه خویش زیر نور نقره فام ماهتاب سرداده و آزادگی پرندگان را به رخ آدمیزاد وحشی وحشی وحشی می کشد! نگاه کنید چه سان به سختی در خویش فرو رفته و اشک می ریزد. آخر اوهم جوشقان و ماوای خویش را از دست داده! اینک تمامی پرندگان آزاده آسمان لاژورد جوشقان قالی حاضرند تا با طبیعت زخم خورده و نیمه ویران ولایتی در عرصه گسترده گیتی شرق که فرهنگ اسلاف آریایی خویش را با نماد دوستی به جهانی ارزانی داشت و جهان بی رحم سرمایه چشم دیدنش را نداشت؛بدرود گویند.

 

*****

خداحافظ ای روستای درهم شکسته، خداحافظ ای خسته از نادرویشی نادرویشان، خداحافظ ای عقاب دلیری که دشمنانت حتی به مرگ تو نیز رشک بردند! خداحافظ ای پاسدار فرشینه های سحرانگیز،ای آفتاب آسمان آریایی، آرام بخواب که فرهیختگان مرز پرگوهر همواره بیدارند؛آرام بخواب ای جوشقان شکسته پیکر،که فردا چون آفتاب بهروزی و حقانیت فرهنگ و هنر ایرانشهر از پس کوه های سهند و زاگرس، دشت ارژن و کرانه های خلیج پارس سربرکشد؛ نسل نوباوه تو نیز بر فراز قله های پربرف و درخشان چال، تو را خواهند دید که در شادمانی هایشان آرام گرفته ای.

 

*****

آه ای ماهتاب افسونگر، ای ماه ماهتابی رنگ، در آن هنگام که مریم تن در چشمه انوار مه فام تو می شوید و مانند تسلا دهندگان مهربان بر دیوارهای گلی بوستان های مملو از شمیم شکوفان بهاران بوسه می زند. به خاطر آور که در دامانت ماه و ماهتابی دگر به امانت داری. در آن هنگام که بیزار از تمامی چاپلوسی های زهد نمایان دین فروش به پیشواز لاله های وحشی بیابان های جوشقان دل مشغول می داری و انسان را درنده ای می بینی که با اشتهای تمام مادر مهربانش را می بلعد! به خاطرآور که اندکی آنسوتر روان فرهنگ و طبیعتی آرام گرفته که قربانی انسان ها شد. آه ای ماهتاب افسونگر در آن هنگام که آرام آرام در آغوش شب می آرامی به خاطر آور که هنوز بر کبود آسمان ها قلبی برای میهنش می تپد.

 

 

احسان عبدالرحیمی _ جوشقان قالی

5/ 2/1390 خورشیدی





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 :: توسط : احسان عبدالرحیمی

هنر موسیقی 1

 

موسیقی کلاسیک ایران 1

 

_ مقدمه

 

با درود و تهنیت دیرهنگام فرارسیدن بهاران، خدمت تمامی مخاطبان فرهیخته تارنگار فانوس سرخ جوشقان قالی. مدیریت تارنگار در نظر دارد؛ در راستای شناسایی و هویت بخشی فرهنگ اصیل ایرانی، سلسله مقالاتی را در زمینه ادبیات و موسیقی ایرانی، در وبلاگ درج نماید. متاسفانه کیفیت رو به زوال ادبیات و موسیقی این مرز و بوم طی دهه هشتاد، روند دهشتناکی را تجربه نمود. به گمان من دهه نود نیز از این بحران مستثنی نخواهد بود. رشد سریع موسیقی الکترونیکی _ کامپیوتری، زیستن تک ساحتی در کلان شهرها،از خودبیگانگی نسبت به فرهنگ شرقی،نقش منفی رسانه های دولتی و وزارت فرهنگ و ارشاد و.... سبب مهجور گشتن فرهنگ باستانی این مرز و بوم، در تمامی زمینه ها( از جمله موسیقی ) گشته. ما لاف تخصص در زمینه هنر نمی زنیم؛ منتها در حد بضاعت فقیرانه علمی خود،سعی در معرفی و تحلیل آثار برجسته ادبیات،معماری،موسیقی و... (همچنین معرفی هنرمندان برجسته هر رسته هنری) خواهیم کرد.از کلیه رفقایی که اطلاعات جامع و بسیطی در این زمینه دارا می باشند؛خواهشمندیم با ارسال و تبادل تئوریک اطلاعات،آثار ونقد و تحلیل های خود،ما را یاری دهند.

 

*****

 

دوم اردیبهشتگان،سالروز درگذشت زنده یاد استاد محمودی خوانساری

 

در بهار سال 1366 خورشیدی خانواده ازهم گسسته،مهجور و خانه نشین موسیقی ایرانشهر،بار دیگر به سوگ نشست. مردی از تبار برجسته ترین رجال آواز گلها،محمود محمودی خوانساری،در اوج غربت و تنهایی،شولای مرگ بر سر کشید. گوئی دست روزگار پنجه آهنین خود را در گلوی ظریف موسیقی ایرانی فشرده تر ساخته،بر پیکر نیمه جان این الهه تمدن آریایی نیز جور و تطاول روا می دارد. جامعه هنر ایران،زخم خورده از یورش ارتجاع و دشمنی عوام الناس نادان،بار دیگر یکی از ستارگان تابناگ آسمان مه آلوده خود را از دست داد.مردی فرهیخته و صاحب تمامی سجایای انسانی، ناباورانه و مظلومانه از غم زیستن رست؛تا درد جانکاه نابودی تمدنی سترگ را زیر پاشنه ی آهنین بنیادگرایی و امپریالیسم فرهنگی غرب شاهد نباشد. هنرمندی که در عین نیازمندی دنیوی و مضیقه توان فرسای اقتصادی، اسوه بی نیازی و قناعت به شمار می رفت. مردی که سعه صدر و سخاوتش،عشق و جذبه اش به میراث نیکان خود و درک عمیق و ژرفش نسبت به ادبیات و موسیقی این سرزمین،مایه فخر و مباهات هر ایرانی فرهیخته ای بوده و خواهد بود.

دردی بر سینه محمود سنگینی می کرد. بغضی غمگنانه در سینه اش انباشته گشته،چهره باوقار و متین وی هویدای غصه ای فراموش ناشدنی می نمود. بار فراق یاران و نواپردازان، جسم و روانش را سخت درهم می فشرد. روح ظریف و سرشار از لطافت وی،تحمل کوهی از مصائب و نامردمی ها را در خود نمی دید. مگر نه این است که اگر پر پرواز پرندگان را سلب نماییم؛ گویی حیات آنان را از کالبد فیزیکی اشان بدرآورده ایم؟ زیستن پرنده با پرواز معنای عینی می یابد. بودن او در قفس تفاوتی با مرگش ندارد. محمود نیز بسان همان پرنده تیز پروازی بود که ماوا و آشیانش را از او دریغ داشتن؛آسمان و جولانگاه پرکشیدنش را علامت پرواز ممنوع زدند.دیگر نوای محزون او با ساز جادویی ورزنده همراه نشد.دیگر کسی تکیه کلام دلنشین ای امید من را نشنود؛ دیگر آرشه بدیعی و ملک بر سیم های ویلون با آوای وی عجین نگشت! دیگر....

 

*****

محمود محمودی خوانساری در سنه 1313 خورشیدی،در شهر زیبای خوانسار از توابع استان هنرپرور اصفهان،پا به عرصه گیتی نهاد.خانواده محمود از سرشناسان و برجستگان شهر خوانسار محسوب می شدند؛و سبقه مذهبی اسلاف وی مقبولیت و اعتبار خاصی را برای آنان نزد توده مردم خوانسار فراهم ساخته بود. پدر وی حجت الاسلام آقا سید جمال الدین محمودی،از علمای نامدار و فرزانه آن دیار به شمار می آمد.والدین محمود و بویژه پدرش که علیرغم تحصیلات حوزوی، انسانی  روشنفکر و اهل تساهل و ظریف بینی به شمار می آمد؛ از همان اوان طفولیت محمود پی به استعداد درخشان وی و طبع رقیق و نازک خیال وی برده بود.لذا با عنایت مخصوص خود، محمود را از بدو تلمذ، با اصول فقه، زبان عربی  و آثار گرانسنگ ادبیات پارسی آشنا نمود. صدای دلنشین و گرم محمود از کودکی توجه خاص و عام را به قریحه بی مانندش جلب می کرد. علاوه بر اینکه در نیمه دوم دهه بیست خورشیدی، با شروع فعالیت کارخانه برق خوانسار، امکان دسترسی وی به رادیو و گوش فرا دادن به آوای بزرگانی چون ادیب خوانساری،جلال تاج اصفهانی و.. برایش فراهم گشت. درک و تحلیل موسیقی ایرانی در این دوره از زندگانی محمود محدود به ذوق ذاتی وی و خودآموزی محدود می گشت.( با توجه به محدودیت های موطن وی، امکان پویش فزونتری وجود نداشته) در سال 1326 خورشیدی حادثه ناگواری سرتاسر زندگی هنرمند نازک خیال را تحت الشعاع خویش قرار داد، به گونه ای که آثار مخرب و بار عاطفی این پیشامد ناگوار، اثر شگرف خود را در دامن زندگی شخصی و هنری محمود در ادوار آتی برجای گذاشت. این فاجعه مرگ پدر دانشمند هنرمند جوان بود. پس از این رخداد محمود برای تحصیلات و اعتلای هنر خویش عازم تهران گشت؛ و در مدرسه ادیب به آموختن دانش اشتغال یافت. در خلال تحصیلات آکادمیک، او از هر فرصتی برای یادگیری ردیف ها و گوشه های دستگاه های موسیقی ایران بهره می جست. تهران در دهه سی خورشیدی شاهد رشد روزافزون بار فنی و علمی موسیقی ایرانی و محافل یادگیری و آموزش این مهم گشته بود. در همین راستا، هنرمند جوان ما بتدریج با مجالس و هنرمندان برجسته در پایتخت سیاسی _ فرهنگی ایران به حشر و نشر پرداخت.و در یکی از این مغازله های هنری در سنه 1335 خورشیدی بود که با استاد بی بدیل موسیقی ایران، زنده یاد ابوالحسن صبا آشنا می گردد.صبا با پی بردن به استعداد خارق العاده خوانساری و علاقه شدید نامبرده به فراگیری دستگاه های موسیقی سنتی وی را تحت آموزش خود قرار داده و ظرایف این هنر را به او می آموزد. این رابطه دیری نمی پاید؛چرا که صبا چندی بعد فوت می کند.( کسانی که از نزدیک شاهد اخلاقیات و طبع سختگیر و مشکل پسند صبا بودند،اذعان دارند که استاد در انتخاب شاگرد بینهایت حساس و ریزبین می نمودند. و با عنایت به اصرار و  پافشاری صبا در آموزش کوچکترین و مختصرترین متدهای آواز موسیقی ایرانی به خوانساری،می توان به نبوغ شگرف زنده یاد محمودی پی برد.) مقارن با درگذشت استاد صبا،خوانساری عازم شهر شیراز می شود و در آن دیار رحل اقامت می افکند. زیست هنری محمود،در آنجا نیز به گونه پویش در رادیو شیراز و سرپرستی بخش موسیقی اصیل  آن استمرار می یابد؛ که با استقبال گسترده مردم هنردوست شیراز مواجه می شود.سکنی محمود در شیراز دیری نمی پاید و در نیمه دوم سال 1338 خورشیدی وی به تهران بازگشت می نماید. در تهران است که مهمترین واقعه هنری زندگی هنرمند جوان شکل می گیرد؛ چرا که زنده یاد داود پیرنیا سرپرست برنامه گلها از وی برای هنرنمایی در این برنامه سنگین هنری دعوت به عمل می آورد. برگ سبز شماره 56 اولین کار رسمی خوانساری در رادیو گلهاست که آواز آن به همراه تار استاد فرهنگ شریف از شاهکارهای آواز سه گاه به شمار می آید. همکاری وی با برنامه گلها تا سنه 1356 خورشیدی تداوم دارد. در این دوره تقریبا بیست ساله،خوانساری در کنار هنرمندان بزرگی چون: مرتضی خان محجوبی ، رضا ورزنده،حبیب الله بدیعی و... به خلق آثار ماندگاری در برنامه هایی چون گنجینه گلهای رنگارنگ،یک شاخه گل،برگ سبز و گلهای تازه در زمینه آواز ایرانی توفیق حاصل می نماید. در سنه 1348 خورشیدی افق تجربه جدیدی در زمینه خوانندگی برای محمود گشوده گشت. در این سال دکتر منوچهر جهانبگلو به همراه روانشاد اسدالله ملک،پایه گذار برنامه ای در رادیو ایران گشتند با نام: نوایی از موسیقی ملی. در این مجموعه برنامه بود که خوانساری برای نخستین بار به خواندن تصنیف روی آورد و الحق چه زیبا از عهده انجام این مهم برآمد! تصنیف های زیبایی چون: مرغ شباهنگ،میخانه،دعای دل،لانه ی پرپر و...  از شاهکارهای ترانه و تصنیف موسیقی پارسی به شمار می آیند که تا امروز بدیل و جانشینی نیافته اند.آخرین سال های هنری خوانساری در کنار زنده یاد استاد اسدالله ملک ویولنیست و آهنگساز برجسته گلها سپری گشت. محمود در سال های پس از انقلاب به حاشیه رانده شد. روح خجل و مناعت طبع بزرگورانه اش نیز مزید بر علت گشت تا در  اثنای آتش افروزی  جنگ،بحران های سیاسی _ اجتماعی و کج اندیشی ایدئولوژیک،مهجور و تنها شود.سرانجام بار فشارهای عاطفی و روانی،مشکلات عدیده مادی و اقتصادی وی را از پای درآورد؛و در تاریخ چهارشنبه دوم اردیبهشت 1366 خورشیدی  در زندگی را وداعی تلخ و غربت انگیز گفت.پیکر پاکش در جوار خانقاه صفی علی شاه در تهران به خاک سپرده شد. نامش جاودان و هنرش پر رهرو باد.

 

*****

اما در تحلیل زیباشناختی،آواگزینی و سبک خوانش استاد خوانساری،باید بگوییم چند عامل نقش اساسی در نوع هنر این خواننده دخالت تام داشتند: 1- خوانساری در خانواده ای مذهبی رشد و پرورش یافته بود. این امر باعث نگرش عرفانی و انتزاعی خاصی از جانب وی به موسیقی ایرانی گشته بود. خوانساری حتی در اواخر  کار هنری خویش هیچگاه همانند همگنانش چرخش هنری ( هرچند مترقی و علمی مطابق با المان های رایج موسیقی دهه چهل و پنجاه) خاصی را تجربه ننمود. خوانساری را می توان در دسته هنرمندان سنت گرایی چون: مرتضی محجوبی و رضا ورزنده قرار داد؛که تم عرفانی و شیرین نوازیشان بر اجرای متدهای علمی_ هارمونیک موسیقی می چربید.

خوانساری دیدگاه عرفانی و مذهبی خود به موسیقی را هیچگاه ترک نگفت،حتی در دهه پنجاه و زمانی که نگرشی به کل نوین در برنامه گل ها به سرپرستی هوشنگ ابتهاج خلق گشت.آثار ضبط شده خوانساری حال و هوای عرفانی _ انتزاعی برنامه برگ سبز را در ذهن شنونده تداعی می کند تا موسیقی زمینی و طرب انگیز دهه پنجاه( که استفاده از ملودی های تند،ضرباهنگ شاد و رنگ های مخصوص رقص جایگزین تحریرهای بلند،بداهه نوازی با وزن ضربی سنگین و... شده بود) و شاید به همین سبب است که او در خوانش اشعار عرفانی شعرای مشهور سبک عراقی چون حافظ و مولوی توفیق بیشتری دارد تا اجرای آثار شاعران معاصر2- تسلط وی بر دستور زبان فارسی و عربی  و نگرش خاص او در تلفیق شعر و موسیقی، صدای خوانساری را خاصیتی ویژه و سمبلیک داده به گونه ای که نوعی شناسنامه کاری او به حساب می آید. پیوندهای پولادین زبان پارسی دری با لسان عربی و درک درست و نکته بینانه خوانساری،نوع خوانش و تحریر اشعار خوانساری را متمایز از همگنانش نموده بود. کافی ایست به نقل قول هایی از هنرمندان و معاصران خوانساری نظر بیاندازیم: آقای محمد موسوی از قول استاد بنان نقل کرده اند: "اشعاری که محمودی می خواند، شنونده گمان می کند شاعر هم خود اوست." و آقای بهمن بوستان نیز گفته اند: "آوازهای محمودی بازتاب کامل احساسات شاعر است." پس می توانیم به جرأت بگوییم که هیچ خواننده دیگری ممکن نبود بتواند به زیبایی و با حال جان پرور محمودی آنها را بخواند. زیرا این اشعار زبان حال دیگری جز او معدودی از امثال او نیستند. 3- نکته دیگر در مورد ویژگی های فنی هنر خوانساری،به درک وی از روایت آوازی بازمی گردد. غالبا تحریرهای بلند در آثار او نادر می نمایند. چینش خاص کلمات بعد و قبل از تحریرهای کوتاه و بازگشت های بجا و دل انگیز،و تکیه کلامی چون ای امید من،از دیگر شاخصه های آواز خوانساری به شمار می روند. 4- امری که در سطور فوق نیز به آن اشاره گشت و آن بار منفی فوت پدر در سنین نوجوانی هنرمند بود که اثرات عمیقی را بر روان وی بر جای گذاشته. لحن غمگنانه آواز خوانساری به نوعی انعکاس غم از دست دادن کسی ایست که مضاف بر پدر بودن بگونه ای تکیه گاه فرهنگی _ علمی فرزند بوده 5- آخرین نکته ای که باید در مورد هنر محمودی بدان توجه نمود بحث تعامل و همگنی ساز با آواز و تصنیف می باشد.به خوبی می دانیم که هنرمند بی نظیری چون روانشاد ورزنده همواره از سبک خوانش خوانساری تمجید نموده و آثار  وی را در زمره بهترینها قرار داده،کسانی که با سبک نوازندگی مرحوم ورزنده آشنایی داشته باشند به خوبی به این نکته واقفند که جواب ساز ورزنده و هماهنگ شدن خواننده با آن کار هر هنرمندی نبوده،چرا که تکنیک های وی در نوازندگی سنتور به صورت کامل بر پایه بداهه نوازی و ضربی های سنگین و سبک ابتکاری قرار داشته. این نبوغ خوانساری در زمینه اجرای تصنیف نیز به چشم می آید: برای نمونه تصنیف مرغ شباهنگ در مایه افشاری،صدای خوانساری همانند رهبر ارکستر کاملا هماهنگ با آهنگ و هارمونیزه جلوه می نماید.

 

_خاطره ای دلنشین از صدای روانشاد خوانساری

 

خوب به خاطر دارم که در کودکی چون سخت شیفته موسیقی گلها بودم. در ذهن خود سعی در تداعی حال وهوای هنری دهه چهل و پنجاه را می نمودم. همواره از والدین و بستگان خود راجع به خاطراتشان در مورد فضای هنری آن سنوات و نوع نگرششان به موسیقی سوالاتی می نمودم. شاید مخاطبان جوشقانی این تارنگار در جریان باشند که خانواده مادری من استعداد شایانی در زمینه آواز را دارا می باشند؛نمونه اش آقای مظفر شفیعی،که از مفاخر هنری جوشقان و از برجسته ترین شاگردان استاد شجریان محسوب می شوند. پدر مرحوم ایشان یعنی سید حسام الدین شفیعی  از اربابان ذوق و فرهنگ و هنر جوشقان و از بنیانگذاران فرهنگ این دیار بودند. در حدود ده سال پیش ظریفی ضمن گلایه از استحاله سلایق و بی توجهی مردم جوشقان به هنر،خاطره ای را از دوران کودکی خود در دهه چهل خورشیدی برایم روایت نمود؛که من عینا آن را در ذیل درج می کنم:

مرحوم حسام الدین عادت داشتند در حدود ساعت یک بعدظهر پس از صرف نهار در روزهای بلند تابستان، رادیو را روشن و به برنامه گلها گوش فرا دهند. ایشان طبق روال خویش صدای رادیو را تا حدودی بلند می نمودند. در آن زمان در جوشقان رادیو بسیار کمیاب بود. و اندکی که صاحب این دستگاه ترانزیستوری بودند برای بهره جستن از رادیو از باطری استفاده می کردند.( چون جوشقان به سیستم برق رسانی مجهز نبود. ) مرحوم شفیعی به صدای محمودی خوانساری سمپاتی شدیدی داشتند. به یاد می آورم هر زمان رادیو آواز خوانساری را پخش می کرد ایشان از فرط هیجان قطعاتی از اشعاری که ازبر بودند را همراه با آوای رادیو،با صدای زیبای خویش تحریر می نمودند.

( چرا که خود به معنای واقعی کلمه مردی صاحب دل و هنرشناس به شمار می رفتند ) ما کودکان نیز که در کوچه ها به بازی و جست و خیز مشغول بودیم. پشت دیوارها و درب منزل ایشان تجمع نموده و از همزمان از آوای مرحوم شفیعی و استاد خوانساری لذت می بردیم.گویی همین دیروز بود؛بچه ها بقدری از شنیدن این نوای زیبا مسحور می گشتند که بازی و شیطنت خویش را فراموش،ساکت و آرام به موسیقی گوش فرا می دادند. ای نفرین بر این روزگار!حال مردم آنقدر غرق در  اقتصاد و زندگی ماشینی گشته اند که سلایق، رنگ و بوی انسانی خویش را از دست داده و اسیر ضدفرهنگ های بیگانه گشته اند.

 

احسان عبدالرحیمی _ بامداد جمعه

2/2/1390 خورشیدی _ جوشقان قالی    

   





نوع مطلب : هنر موسیقی، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 2 اردیبهشت 1390 :: توسط : احسان عبدالرحیمی

ادبیات کلاسیک 1

 

به مناسبت یکم اردیبهشتگان: روز پاسداشت سعدی

 

 

ای که دستت می رسد کاری بکن               پیش از آن، کز تو نیاید هیچ کار

نام نیکو، گر بماند ز آدمی                        به کز او ماند، سرای زرنگار

صورت زیبای ظاهر هیچ نیست                  ای برادر، سیرت زیبا بیار

گنج خواهی، در طلب رنجی ببر                  خرمنی می بایدت،تخمی بکار

با بدان، بد باش و با نیکان نکو                  جای گل، گل باش و جای خار،خار

 

*****

 

ابیاتی که در سطور فوق نگارش یافته، از شیخ اجل، سعدی شیرازی است. او شیخ مشرف مصلح الدین،سعدی شیرازی، از درخشنده ترین کوکب های، قدر اول آسمان ادب ایران؛ و یگانه سخنوری ست که نثر مسجع و نظم معروف به سهل و ممتنع او تا امروز تالی و نظیری نیافته، و بعدها نیز نخواهد یافت. سعدی با آن طبع بلند و قدرت بی مانند خود، نه تنها در ایران و خاورمیانه، شهرتی به کمال داشت. بلکه غزل های شورانگیزش، در دربار پادشاهان چین هم بوسیله ی رامشگران زبردست تغنی می شد.

سعدی در ایام جوانی، روحی ناآرام و تازه طلب داشت. و مخصوصا در اوان حملات خون آشامان مغول،از ایران به عراق، حجاز و شام رفت. و در شام به دست فرنگیان صلیبی اسیر، و در خندق طرابلس، با یهودیان به کار گل محکوم گردید. بالاخره پس از سال های دراز، و کسب معرفت های زمان در مدرسه نظامیه بغداد و همچنین بهره مندی از محضر فضلای بزرگ عصر خود، به شیراز بازگشت. و با استفاده از امنیتی که خاندان سنقری به استان پارس و بنادر داده بودند؛ در شهر شیراز اقامت گزید. و کتاب های بوستان و گلستان را که مسلما مواد آنها را قبلا و متدرجا، فراهم آورده بود؛ مدون ساخته، در اختیار ارباب فضل و دوستاران ادب پارسی گذاشت. و نشان داد که استاد مسلم نظم و نثر است. و اگر بگوییم که با آن دو کتاب، چند قرن راه پیشرفت و تحول زبان شیرین ما را مسدود ساخت! شاید عجیب به نظر بیاید. ولی حقیقتی انکارناپذیر است. زیرا که تقلید از اسلوب او غیرممکن بود. و ترک راه او نیز موجب ملامت همگان می شد.از این رو پیروان و مقلدانش جز درجا زدن چاره ای نداشتند. سال تولد و درگذشت این گوینده بی نظیر، بر ما روشن نیست. ظاهرا در اوایل قرن هفتم هجری قدم به جهان نهاده، و در سنوات بین 692 تا 694 هجری، جهان را بدرود گفته. و اینک آرامگاه ابدی او در شیراز، محل زیارت ارباب ذوق و هنر و صاحبان دل و نظر است. در سطور ذیل، ابیات منتخب یکی از شورانگیزترین غزل های شیخ را انشاد می نماییم:

 

دلبرا، پیش وجودت همه خوبان،عدم اند 

سروران بر در سودای تو، خاک قدم اند

شهری اندر هوست، سوخته در آتش عشق

خلقی اندر طلبت، غرقه ی دریای غم اند

خون صاحب نظران، ریختی ای کعبه حسن

قتل اینان که روا داشت؟ که صید حرم اند

هر خم از جعد پریشان تو زندان دلی ایست      

تا نگویی که اسیران کمند تو، کم اند

 

 

*مقاله مندرجه فوق با اندکی تصرف و تغییر، برگرفته از مجموعه برنامه یک شاخه گل شماره 396 می باشد.

 

جوشقان قالی __ 31/1/1390

 

 

 





نوع مطلب : ادبیات ایران و جهان، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 31 فروردین 1390 :: توسط : احسان عبدالرحیمی

 

 

بهار غم انگیز

 

با یادی از زنده یاد استاد جواد معروفی و استادان همایون خرم و عبدالوهاب شهیدی

 

بهار آمد گل و نسرین نیاورد

نسیمی بوی فروردین نیاورد  

پرستو آمد و از گل خبر نیست

چرا گل با پرستو همسفر نیست؟

چه افتاد این گلستان را،چه افتاد؟

که آیین بهاران رفتش از یاد

چرا می نالد ابر برق در چشم؟

چه می گرید چنین زار از سر خشم؟

چرا خون می چکد از شاخه گل؟

چه پیش آمد؟کجا شد بانگ بلبل؟

چه درد است این؟چه درد است این؟ چه درد است؟

که در گلزار ما این فتنه کردست؟

چرا در هر نسیمی بوی خون است؟

چرا زلف بنفشه سرنگون است؟

چرا سربرده نرگس در گریبان؟

چرا بنشسته قمری چون غریبان؟

چرا پروانگان را پر شکسته ست؟

چرا هرگوشه گرد غم نشسته ست؟

چرا مطرب نمی خواند سرودی؟

چرا ساقی نمی گوید درودی؟

چه آفت راه این هامون گرفته ست؟

چه دشت است این که خاکش خون گرفته است؟

چرا خورشید فروردین فرو خفت؟

بهار آمد گل نوروز نشکفت

مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست؟

که این لب بسته و آن رخ نهفته ست!

مگر دارد بهار نورسیده

دل و جانی چو ما در خون کشیده؟

مگر گل نو عروس شوی مرده ست؟

که روی از سوگ و غم در پرده برده ست!

مگر خورشید را پاس زمین است؟

که از خون شهیدان شرمگین است!

بهارا،تلخ منشین، خیز و پیش آی

گره وا کن ز ابرو،چهره بگشای

بهارا،خیز و زان ابر سبک رو

بزن آبی به روی سبزه نو

سر و رویی به سرو و یاسمن بخش

نوایی نو به مرغان چمن بخش

برآر از آستین دست گل افشا

گلی بر دامن این سبزه بنشان

گریبان چاک شد از ناشکیبان

برون آور گل از چاک گریبان

نسیم صبح دم گو:نرم برخیز

گل از خواب زمستانی برانگیز

بهارا، بنگر این دشت مشوش

که می بارد بر آن باران آتش

بهارا بنگر این خاک بلا خیز

که شد هر خاربن،چون دشنه خون ریز

بهارا بنگر این صحرای غمناک

که هرسو کشته ای افتاده بر خاک

بهارا بنگر این کوه و در و دشت

که از خون جوانان لاله گون گشت

بهارا دامن افشان کن ز گلبن

مزار کشتگان را غرق گل کن

بهارا از گل و می آتشی ساز

پلاس درد و غم در آتش انداز

بهارا شور شیرینم برانگیز

شرار عشق دیرینم برانگیز

بهارا شور عشقم بیشتر کن

مرا با عشق او شیر و شکر کن

گهی چون جویبارم نغمه آموز

گهی چون آذرخشم رخ برافروز

مرا چون رعد و توفان خشمگین کن

جهان از بانگ خشمم پرطنین کن

بهارا زنده مانی، زندگی بخش

به فروردین ما فرخندگی بخش

هنوز اینجا جوانی دلنشین است

هنوز اینجا نفس ها آتشین است

مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است

چو فردا بنگری، پر بید مشک است

مگو کاین سرزمینی شوره زار است

چو فردا دررسد،رشک بهار است

بهارا باش کاین خون گل آلود

برآرد سرخ گل،چون آتش از دود

برآید سرخ گل، خواهی نخواهی

وگر خود صد خزان آرد تباهی

بهارا،شاد بنشین،شاد بخرام

بده کام گل و بستان ز گل کام

اگر خود عمر باشد سربرآریم

دل و جان در هوای هم گماریم

میان خون و آتش ره گشاییم

ازین موج و ازین طوفان برآییم

دگربارت چو بینم، شاد بینم

سرت سبز و دلت آباد بینم

به نوروز دگر،هنگام دیدار

به آیین دگر، آیی پدیدار

 

 

مثنوی از استاد هوشنگ ابتهاج ( ه.ا.سایه )

 

 

 

 

 





نوع مطلب : ادبیات ایران و جهان، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 30 فروردین 1390 :: توسط : احسان عبدالرحیمی

 

 

ادبیات معاصر 1

 

نقد 1

 

هوشنگ ابتهاج ( ا.ه. سایه )

 

 

ابیات نوستالژیک و مرثیه گونه فوق، که در بحر عروضی مثنوی سروده گشته از امیر هوشنگ ابتهاج می باشد. شاید کمتر کسی در میان دوستاران و شیفتگان ادبیات و موسیقی  معاصر ایران شهر  می توان یافت که آشنا و مانوس با نوای آهنگین ترانه ها و غزلیات دلاویز این شاعر نوآور نباشد. وی که از تخلص شعری سایه در نظمیاتش بهره جسته، بحق از نوادر شعر پارسی؛ و از متجددان و بدعت گذاران  برجسته هارمونی و مدلاسیون نوین ادبیات شعری معاصر ایران محسوب می شود. مضامین بدیع رمانتیک و نوآوری در صورخیال و تشبیهات بی بدیل، از شاخصه های شعر سایه محسوب می شوند.هنر سایه در تلفیق انتزاع شاعرانه با حقایق تلخ روزگار و جهان عینی، نهفته است.ابتهاج علیرغم طبع آزمایی در دو گونه شعری کلاسیک و مدرن،همواره دیدی انقلابی و مترقی را در اشعارش به نمایش گذارده و نظمیاتش را هیچگاه همانند بسیاری از هم عصرانش به چاشنی ابتذال و کلیشه آلوده نساخت. در کل می توان بجز  دوره ای کوتاه از اوایل فعالیت ادبی سایه، اشعار وی را در رسته ادبیات متعهد و مبارز با تم اصالت اجتماع تعبیه نمود.گرچه مشرب رمانتی سیسم همواره در روایتی کلی و عام در تمام ادوار پویش ادبی ابتهاج به چشم می خورد، اما نمی توان دغدغه های سیاسی و فلسفی وی را در آثارش نادیده انگاشت. اشعار آغازین سایه، هرچند از محدوده نوقدمائی و محدوده مسلط مرزهای فنی رایج شعر نو در آن سنوات نتوانست فراتر رود. اما گیرایی ، جذبه رمانتیک و احساسی آن را نتوان منکر گشت. در دفترهایی چون:نغمه های نخستین و سراب می توان چیدمان استاندارد و موزون کلمات را در قالبی چون چهارپاره ( بویژه در دفتر سراب) مشاهده نمود.سایه همچون زمان پرآشوب و هنگامه آفرینش، دارای فکری پیچیده و دیالکتیکی می نمود. تراوشات این عناصر متضاد بصورت وضع جامعی در پیچیدگی های زبانی و بیانی و تشریح اوضاع سیاسی، خود را به منصه ظهور رساند. ظرافت کار سایه نیز در همین امر شگرف هویدا می گردد.ابتهاج ظریفترین و رقیق ترین تشبیهات موزون و استعارات بکر را در قالب جملات ساده و سلیس پیاده ساخته. وی بحق و بنا بقولی از دوستارانش، جانشین بی رقیب حافظ بزرگ در زمانه ما گردیده. سایه برخلاف بسیاری از نوپردازان و سنت گرایان هیچگاه اسیر جزم اندیشی و برخورد تمامیت خواهانه نبوده. او همواره علاوه بر استفاده از ترکیبات تازه از حسن ترکیب قدمایی و ستون  پولادین زیباشناختی شعر کلاسیک بهره مند گشته.( نمونه بارزش غزل معروف:مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا ). وی پس از سال های ابتدایی دهه بیست به شعر سنتی  در قالب معانی  پربار، همگن با عصر خویش و رویکرد هستی شناسانه ویژه ای روی آورد. ابتهاج چنان جهش و پیشرفتی را در غزل نو خلق نمود؛ که پس از گذشتن چندین دهه از سرایش و انتشار غزلیاتش، کماکان این چکامه ها در عرصه شعر پارسی، بی بدیل و هم آورد مانده اند.؛ دفاتر سه گانه سیاه مشق که در خلال سال های 1325 تا 29 سروده شده؛ گواه این ادعای ما هستند. ابتهاج حتی زمانیکه در قالب های سنتی و کلاسیک، با المان های رایج قدمایی چون مثنوی طبع آزمایی می نماید؛چنان تم تازه یی در ساختار و تزریق مفاهیم جدید سیاسی با رنگی نوستالژیک در سازه های عروضی و موضوعی مثنوی می نهد که بدعت مثنوی سرایان معاصر چون ایرج میرزا را در میدان خلاقیت و ابتکار کمرنگ جلوه می دهد. با تمامی این تفاسیر شهرت گسترده وی مدیون غزل های ظریف و سلیسی می باشد که در مجموعه هایی با نام سیاه مشق انتشار یافته اند. سایه اساسا و بنا به طبع شاعرانه اش،نظم گویی غزل سرا به شمار می رود. بر مبنای همین قریحه غزل سراست که غزلیات ابتهاج سایر آثارش را تحت الشعاع خویش ساخته. البته باید اضافه نمود سایه در سنوات بعد همگام با غزل سرایی هیچگاه از سرودن اشعار نوین با قالبی نیمایی دست نکشید؛ اما سوژه ی شعری در حوزه عواطف فردی با دغدغه های سیاسی_ اجتماعی تلفیق می گردد. شعر نوقدمایی و نیمایی در ایران  دهه سی و چهل، عماما شعری با مضامین انسانی_ اجتماعی  محسوب می شود. دلیل این امر را،در آن برحه تاریخ، در تحولات جهانی  و گسترش روزافزون مدرنیسم و ماشینیسم کاوش نمود. شاعر نمی تواند تحولات سیاسی_ اجتماعی عصر خویش را نادیده انگارد. شاعر قرن بیستم،مدیحه سرای دربار غزنوی نیست که به دور از هیاهوی روزگار خویش و نادیده انگاشتن رنج و شادکامی توده ها در عصر فئودالیسم و تولید آسیایی ، خرامان خرامان در بستان ها با معشوق خویش بیارامد؛ و بکرترین تشبیهات موزون را از طبیعت ارائه نماید!؟ ادبیات متعهد نیمه اول قرن بیستم،زندگی محدود شهری،قحطی و گرسنگی ناشی از هجوم متفقین و بالاخره فعالیت حزب نیرومندی چون توده و وقایع ملی گشتن صنعت نفت و به فراخورش 28 مرداد 1332،چنین اجازه ای را به شاعر معاصر نمی دهد. حتی سبقه تغزل های عاشقانه و رمانتیک نیز رنگ و بویی سیاسی به خود می گیرد.قطعه کاروان با چنین دیدگاهی سروده گشته:

 

دیراست گالیا

در گوش من فسانه دلدادگی مخوان

دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه

دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان

عشق من و تو؟ آه

این هم حکایتی است

اما درین زمانه که درمانده هرکسی

از بهر نان شب

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست

شاد و شکفته در شب جشن تولدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک

امشب هزار دختر هم سال تو ولی

خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک

و..........

 

هنگامیکه سایه دفتر سیاه مشق را در فروردینگان 1332 منتشر می سازد. گویی جهان شاعر همان هستی رازآلود و اثیرگونه مولوی و حافظ است؛ ولیکن این نگرش کاملا عوامانه و سطحی ایست. وجه تسمیه سیاه مشق چه می تواند باشد جز تیرگی  استبداد و تباهی خلق ایران در  دهه بیست و سی خورشیدی؟و در فاصله ای نچندان دور، مجموعه شبگیر انتشار می یابد. اشعاری در قالب نیمایی،با مضامین رمانتیک تراژدی گونه ای که دیگر گالیا آن دخت ارمنی،محبوب و معشوقه نخستین سال های جوانی ابتهاج، جلوه آغازین را ندارد. رنج خلق های حرمان کشیده، عشق و علایق فردی را بی اهمیت و مبتذل جلوه می دهد. باید انتخاب کرد: تعهد سیاسی با جهان بینی چپ یا علایق فردی و اندیویدوآلیسم ( فرد گرایی) بورژوازی. (همان انتخابی که رومن گاری نویسنده متعهد روس در رومان لیدی ال به نحو احسن شرح داده. ) هنر ابتهاج در همین امر خطیر هویدا می گردد: تلفیق پیچیده ترین بدایع و ظرایف بدیع شعری با مضامین ایدئولوژیک و جهان بینی طیف سیاسی چپ. اشعار شبگیر افق گسترده و سترگ سایه را به نمایش می گذارد.  شاعر نه خود را محدود به قواعد خشک سنتگرایان و نظم کلاسیک پارسی می نماید

  و نه در دام کوته بینی و بدعت گذاری های دفرمه و ناشیانه برخی سرایندگان شعر نو می افتد. همان شاعر غزلسرای سیاه مشق، برای بیان مکنون دل خویش، باکی از آن ندارد که مدرنترین قالب های شعر پارسی را گزینش نماید. ویژگی هایی که در دو مجموعه زمین و چند برگ از یلدا نیز کاملا به منصه ظهور می رسد؛ و حقانیت سلایق فنی شاعر را به ثبوت می رساند.  از ویژگی های دیگر شعر سایه می توان به لحن موسیقایی اشعارش اشاره نمود. ابتهاج درک عمیق و عالمانه ای از موسیقی کلاسیک ایران و غرب داشت.ابتهاج به راز بیان بی بدیل انتزاعی موسیقی کاملا واقف بود. لحن ریتمیک و آهنگنانه اشعارش گواه این مدعاست. بی دلیل نیست که بسیاری از خوانندگان و تصنیف سرایان برجسته ایران اشعارش را برای خوانش آواز و تصنیف انتخاب نموده اند؛ و به همین سبب بود؛ که مسئولان رادیو تلویزیون ملی ایران در دهه پنجاه، وی را مدیر و مسئول برنامه سنگین و وزین هنری چون گنجینه موسیقی گلهای تازه می نمایند؛ در راستای همین ابتکارات خارق العاده هست که برنامه پرباری چون گلچین هفته به سرپرستی وی از رادیو ایران پخش می شود. شاید در تاریخ معاصر ایران جز شادروان رهی معیری هیچ بدیلی برای شاعری موسیقی شناس  چون ابتهاج نتوان جست؛این نکته باریکی ایست که هنرمند و آهنگساز برجسته گلها استاد همایون خرم نیز بر آن صحه نهاده. در میان شیدایان موسیقی کلاسیک ایران کمتر کسی است که ترانه معروف تو ای پری کجایی؟ را نشنیده و سوز درونی شعر ترانه سایه و صلابت آهنگین آن را در دستگاه همایون با روانش لمس نکرده باشد. گویی تمامی گوشه های ردیف همایون در لابه لای کلمات به ترنم مشغولند:

 

 

شبی که آواز نی تو شنیدم                  چو آهوی تشنه پی تو دویدم

دوان دوان تا لب چشمه رسیدم                نشانه ای از نی و نغمه ندیدم

تو ای پری کجایی؟که رخ نمی نمایی     از آن بهشت پنهان،دری نمی گشایی......

 

فهم علمی از موسیقی ایران و غرب، تحلیل های پربار در باب تئوری شناخت حافظ  و دیدگاه هستی شناسانه وی به مولوی و خواجه شیراز، جهان بینی سیاسی _ اجتماعی  باز و مترقیانه، استفاده تکنیکی و منتخب، از آرایه های ادبی و در نهایت موسیقی شعر ابتهاج، ما را محق  می گرداند او را حافظ زمانه خویش لقب دهیم.

 

*****

امیرهوشنگ ابتهاج (سمیعی گیلانی) در ششم اسفندگان 1306 خورشیدی در شهر رشت پا به عرصه هستی نهاد. تا اوان  جوانی در همین شهر نشو و نما یافت.  پدر وی آقاخان ابتهاج از رجال صاحب نام رشت به شمار می رفت؛ و مدتی نیز سمت ریاست بیمارستان پورسینای این شهر را بر عهده داشت. زندگی در دامان طبیعت و کرانه دریا اثرات عمیقی را در طبع حساس امیرهوشنگ به جای نهاد. این تاثیر و الهام را بخوبی در اشعار وی می توان حس نمود.

 ( قطعات شعری در قالب نو همانند مرجان و دریا از این الهامات محسوب می شوند. ) ابتهاج برای طی دوران تحصیلات متوسطه عازم تهران گشت؛ و در این شهر با مکاتب ادبی و جو نوخواهی بوجود آمده از تحولات آنزمان ایران آشنا گردید. نخستین تجربه شعری وی در چاپ مجموعه نغمه های نخستین به سبک کهن و تا حدودی نوقدمایی در سنه ی 1325 حاصل شد. ابتهاج در نیمه دوم دهه پرتب و تاب بیست با نیما و نگرش جدید در شعر پارسی  آشنا می گردد. ماحصل این آشنایی ابتدائی به صورت انتشار مجموعه سراب در سال 1330 خورشیدی پدیدار می شود.( البته باید اضافه نمود المان های رایج سراب،بسشتر سبک و سیاق شاعره ای چون بانو شمس کسمایی را در ذهن تداعی می کند تا نیما)  سال های آغازین دهه سی و التهاب سیاسی ایران عامل روی آوردن سایه به مضامین اجتماعی  ست؛ و حال و هوای آثارش را متفاوت از دهه بیست می کند. تاثیر ساختمان شعر سایه را در شاعرانی چون سیمین بهبهانی و حسین منزوی به خوبی می توان مشاهده و برسی نمود.ابتهاج از سال 1350 خورشیدی سرپرست برنامه گلهای رادیو ایران گشت؛مسئولیتی که تا سنه 1356 خورشیدی ادامه یافت. برنامه گلچین هفته نیز که در دهه پنجاه از رادیو ایران پخش می گشت؛ از ابتکارات این موسیقی شناس مشهور می باشد. در دوران تنش های ناشی از انقلاب 57 نام سایه با سرودن ترانه های انقلابی  جاودان می شود:

کدام انقلابی و عنصر رادیکال آن زمان بود که با شنیدن ترانه مشهور: ایران ای سرای امید_ بر بامت سپیده دمید؛ با صدای جاودانه سیاووش شجریان، روحیه مبارزه برای بهروزی و آزادی خلق ایران در وی دوچندان نشود؟سایه  در دهه شصت خورشیدی نیز فعالیت ادبی خویش را با انتشار دو مجموعه شعر استمرار بخشید. در نیمه های دوم دهه شصت و مقارن با سال 1987 میلادی وی به شهر کلن واقع در آلمان غربی مهاجرت می نماید؛و از آنزمان پویش فرهنگی  خویش را در خارج از میهن از سر می گیرد. از کارهای سترگ سایه در دهه 1370 خورشیدی تصحیح و تحلیل اشعار حافظ است؛که به همراه نسخه تصحیح شده زنده یاد پرویز خانلری معتبرترین تصحیحات دیوان حافظ بر مبنای علمی به شمار می آید.

_مجوعه‌های شعر:

نخستین نغمه‌ها، ۱۳۲۵

سراب، ۱۳۳۰

سیاه مشق، فروردین ۱۳۳۲

شبگیر، مرداد ۱۳۳۲

زمین، دی ۱۳۳۴

چند برگ از یلدا، آبان ۱۳۴۴

یادنامه، مهر ۱۳۴۸ ( ترجمه شعر تومانیان شاعر ارمنی، با همکاری نادرپور، گالوست خاننس و روبن )

تا صبح شب یلدا، مهر ۱۳۶۰

یادگار خون سرو، بهمن ۱۳۶۰

حافظ به سعی سایه ( دیوان حافظ با تصحیح ابتهاج )

تاسیان مهر ۱۳۸۵  ( اشعار ابتهاج در قالب نو )

 

*****

 

 

 





نوع مطلب : ادبیات ایران و جهان، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 30 فروردین 1390 :: توسط : احسان عبدالرحیمی
( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ
کار من تغییر دادن دنیا یا بشر نیست، زیرا من تقوا و روشنگری لازم برای چنین کاری را ندارم. کار من شاید آن باشد که به ارزشهائی خدمت کنم که بی وجود آنها حتی جهان تغییر یافته ارزش زیستن ندارد، ارزشهائی که بی وجود آنها حتی بشر روزگار نو نیز ارزش احترام ندارد.

آلبر کامو _ اندیشمند فقید فرانسوی

مدیر وبلاگ: احسان عبدالرحیمی
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
سخنان بزرگ
جستجو

ساخت كد صوتی آنلاین

language="JavaScript" type="text/javascript" src= "http://www.pichak.net/p/js/web/musicsazd-90.js">> مرجع قالب های زیبا برای وب